پیامدهای اجتماعی

در اغلب تعاریف عرضه شده، جهانی شدن چونان فرایندی تدریجی و پایدار توصیف می شود که از گذشته ای دور یا نزدیک آغاز و هنوز هم ادامه دارد، با این تفاوت که هر چه بر عمر آن افزوده می شود، شتاب و گستره ی آن هم بسیار افزایش می یابد. به بیان دیگر، گرچه اکثر نظریه پردازان، جدید بودن فرایند جهانی شدن را نمی پذیرند و تاریخی دست کم چندین ده ساله برای آن در نظر می گیرند، ولی بر سر تشدید بسیار چشم گیر آن در دهه های اخیر اتفاق نظر دارند و حتی عقیده دارند که نسل های آینده این فرایند را به صورتی گسترده تر و پر شتاب تر تجربه خواهند کرد. تأکید بر افزایش بی سابقه ی ارتباطات و برخوردهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، ویژگی دیگر اکثر تعریف های جهانی شدن است. تقریباً در همه ی آثار مربوط به جهانی شدن، حجم بسیار زیاد ارتباطات در سطوح و عرصه های مختلف جامعه ی جهانی ویژگی بخش فرایند موردنظر عنوان شده است. این ارتباطات در برخی موارد آگاهانه و ارادی هستند و در مواردی دیگر ناآگاهانه ، غیر ارادی و گریز ناپذیر. برقرارکنندگان چنین ارتباط های پرشمار و گسترده هم شاید افراد، گروه ها، نهادها و دولت ها باشند. همچنین ناگفته نماند که میزان دخالت و شرکت در شبکه ی ارتباطات جهانی بر حسب افراد، گروه ها، قومیت ها، کشورها و مناطق و قاره ها متفاوت است. چنین ارتباطات و بده بستان های پر حجمی بر افزایش وابستگی متقابل در عرصه ی جهانی دلالت دارند که تأکید بر آن یکی دیگر از وجوه مشترک تعریف های جهانی شدن است. از این دیدگاه، جهانی شدن معطوف به افزایش پیوندها و همبستگی های میان دولت ها و جوامع تشکیل دهنده ی نظام جهانی مدرن است. نیرومندتر شدن عوامل مؤثر در شبکه های جهانی و وابستگی متقابل و تشدید در هم تنیدگی جهانی، گستره و میزان تأثیرپذیری افراد و جوامع گوناگون مستقر در کره ی زمین را افزایش و امکان و احتمال انزوا و برکنار ماندن از تأثیرات محیط جهانی را کاهش می دهد (McGrew, 1997: 23). افزون بر اینها، در اغلب تعریف ها، جهانی شدن را نوعی فرایند همگونی و همسانی فزاینده به شمار می آورند. افزایش و گسترش امکان های ارتباطی و به تبع آن تشدید ارتباطات، برخوردها، وابستگی ها و تأثیر پذیری ها در سطح جهانی، نوعی همگنی و همسانی جهانی پدید می آورد. برخی نظریه پردازان این فرایند همگونی را گسترش تجدد به اقصی نقاط جهان و جهانگیر شدن ویژگی های محوری فرهنگ و تمدن غربی می داند (Clark, 1997: 23). نظریه پردازان هم از این حد فراتر رفته، جهانی شدن را نوعی یکدست سازی اقتصادی زیر نظر ایالات متحده آمریکا توصیف می کنند (والتز، 1379: 7). با توجه به آنچه بیان شد می توان گفت، جهانی شدن عبارت است از فرایند فشردگی فزاینده ی زمان و فضا که به واسطه ی آن مردم دنیا کم و بیش و به صورتی نسبتاً آگاهانه در جامعه ی جهانی واحد ادغام می شوند. به بیان دیگر جهانی شدن معطوف به فرایندی است که در جریان آن فرد و جامعه در گستره ای جهانی با یکدیگر پیوند می خورند (علی بابایی، 1391: 283). در نهایت می توان گفت که جهانی شدن؛ به خودی خود، فرایندی فراگیر و همگرا است. اگر چه این پدیده، بیش از هر چیز چیستی اقتصادی و مادی دارد، اما از آنجا که گونه ای پیشرفت تمدنی به شمار می رود، در برابر همه پیشرفت های مهم تمدنی دیگر، از اهمیت فرهنگی و غیر مادی بسزایی برخوردار است (رهبری، 1388: 98).
درباره ی تعریف مورد نظر نکاتی را باید بیان کرد. تعریف عرضه شده در واقع مبتنی بر تعاریف و دیدگاه های چند نظریه پرداز برجسته ی جهانی شدن است. محور بحث دیوید هاروی از جهان معاصر، مفهوم فشردگی زمانی /فضایی است؛ گیدنز پیامدهای اجتماعی ای فشردگی را بررسی می کند؛ رابرتسن عنصر آگاهی را نقطه ی عطفی در فرایند طولانی مدت جهانی شدن می داند و مارتین آلبرو هم جهانی شدن را شکل گیری یک جامعه ی جهانی در «عصر جهانی» به شمار می آورد.
نکته ی بعدی تأکید بر فشردگی فضا و زمان یا به عبارتی نابودی فضا توسط زمان است که بر جنبه های مادی و عوامل زمینه ساز و تسهیل کننده ی فرایند جهانی شدن دلالت دارد. فن آوری ها و امکانات ارتباطی و پیشرفت های شگفتی آور در این زمینه، از این لحاظ جایگاهی بس رفیع دارند و در اکثر نظریه ها و آثار مربوط به جهانی شدن مورد بررسی و تأکید قرار می گیرند. این عوامل تسهیل کننده و شتاب بخش از آن رو اهمیتی مضاعف دارند که فرایند جهانی شدن در دهه های اخیر را از تاریخ نسبتاً طولانی جهانی شدن متمایز می کنند.
در این تعریف، تدریجی، زمان مند و رو به گسترش بودن فرایند جهانی شدن نیز مدنظر قرار گرفته است. چنانکه پیش تر بیان شد، جهانی شدن قدمتی چندین ده ساله و به روایاتی چند صد ساله دارد، ولی در دهه های اخیر شتاب و گسترش چشمگیری یافته و پیش بینی می شود در سال ها و دهه های آینده حتی پر شتاب تر و گسترده تر شود. البته این افزایش تدریجی صرفاً به سرعت و گستره ی جهانی شدن محدود نمی شود و به تشدید یا تعمیق این فرایند در حوزه های مختلف هم معطوف است (Mc Grew, 1992: 23).
افزون بر گسترش و تأثیر ناهمگون و نابرابر فرایند جهانی شدن، میزان آگاهی از چنین فرایندی نیز نسبی و نابرابر است. آگاهی از عضو یک «دهکده ی جهانی» بودن، وقوف بر سرنوشت مشترک جهانی و حساسیت نسبت به خطرات و تهدیدهای جهان گستر، ویژگی بخش زندگی در جهان معاصر است و حتی برخی نظریه پردازان، عنصر آگاهی را وجه تمایز مراحل متأخر فرایند طولانی جهانی شدن به شمار می آورند. این آگاهی از تعلق به جامعه ی جهانی و دغدغه ی چنین تعلقی، هم از لحا
ظ زمانی و تاریخی و هم از لحاظ مکانی، نسبی و نابرابر است: به طور کلی، آگاهی نسل کنونی از همبستگی و درهم تنیدگی جهانی بسیار بیشتر از آگاهی نسل گذشته است و احساس سرنوشت مشترک جهانی، از جامعه ای به جامعه ی دیگر تفاوت می کند.
2 – 2 نظریه های جهانی شدن
چنانکه پیش تر بیان شد، فرایند پر شتاب و گسترده ی جهانی شدن در دهه های اخیر زمینه ای مناسب و انگیزه ای نیرومند برای بررسی و تحلیل این فرایند پدید آورده و امروزه اقتصادانان، جامعه شناسان و عالمان سیاسی پر شماری درباره ی جنبه های گوناگون جهان شدن می اندیشند که حاصل کار آنها نظریه هایی در رابطه با پیدایش، گسترش و تشید فرایند جهانی شدن و تأثیرها و پیامدهای آن در زندگی اجتماعی در جهان معاصر است. چشم انداز جهانی شدن نیز از موضوع های مورد بحث در این دسته نظریه هاست.
البته نظریه های جهانی شدن به نظریه های که در چند سال اخیر عرضه شده محدود نمی شود و در تعدادی از نظریه های عرضه شده در دهه های پس از جنگ جهانی دوم هم از فرایند جهانی شدن و عوامل جهانی ساز و همگونی آفرین سخن به میان آمده و حتی جامعه شناسان کلاسیکی مانند دورکیم، مارکس و وبر نیز کم و بیش در این باره اندیشیده اند. بنابراین برای عرضه ی تصویری نسبتاً کامل از نظریه های جهانی شدن، آراء و اندیشه های هر سه نسل را به طور خلاصه بیان خواهیم کرد.
نسل اول
گرچه اولویت یافتن موضوع جهانی شدن در آثار مورخان، جامعه شناسان و نظریه پردازان نظام جهانی به سال های اخیر بر می گردد، اما بحث از فرایند همگرایی و وابستگی و نیروهای جهانی ساز قدمت زیادی دارد. نویسندگان و نظریه پردازان مختلف کم و بیش تحت عناوین گوناگون از چنین فرایندها و نیروهایی صحبت کرده، درصدد توصیف و تبیین آنها برآمده اند، ولی در این میان، جامعه شناسان و اقتصاددانان برجسته ی سده ی نوزدهم و اوایل سده ی بیستم جایگاهی ویژه دارند. سن سیمون، جامعه شناس فرانسوی که انترناسیونالیستی پرشور بود و برچیده شدن مرزهای ملی را آرزو می کرد، آرمانی بودن این گونه افکار را به آسانی نمی پذیرفت. او عقیده داشت به واسطه ی عملکرد نیروهای جهانی ساز و همگونی آفرین، حد و مرزهای سیاسی _فرهنگی بیش از پیش تضعیف شده و جامعه ای جهانی شکل خواهد گرفت. دو نیرو یا عاملی که از دیدگاه سن سیمون در فرایند جهانی شدن مؤثرند، صنعتی شدن و علم الاجتماع است (Holton, 1998: 2).
اگوست کنت، شاگرد سن سیمون نیز که به فرایند پیشرفت بشر علاقه مند بود، همگونی و همبستگی فزاینده و سرانجام شکل گیری یک جامعه ی جهانی را در گرو پشت سر گذاشتن «مراحل سه گانه» می دانست. کنت بر این باور بود که همه ی جوامع سرانجام از مرحله ی خداشناسی و مرحله ی مابعد طبیعی عبور کرده، به مرحله ی اثباتی خواهند رسید. مرحله ی اثباتی _که پیشرفته ترین مرحله ی تکامل بشر است_ «تحت سلطه ی مدیران صنعتی و هدایت اخلاقی دانشمندان خواهد بود».
در حالی که سن سیمون و اگوست کنت ریشه ی فرایند جهانی شدن و شکل گیری جامعه ی جهانی را در علم و صنعت و تحول ذهنی بشر جست و جو می کردند، دورکیم پدیده ای اجتماعی را زمینه ساز و تسهیل کننده ی فروپاشی مرزهای فرهنگی _سیاسی و همگونی جهانی می دانست. به بیان دیگر، بر اساس جامعه شناسی دورکیم، فروپاشی نظم اجتماعی سنتی به واسطه ی فرایند نوسازی، گامی مهم در راستای افزایش همگونی جهانی به شمار می آید.
گرچه نظریه پردازان کلاسیک نام برده کم و بیش از فرایند جهانی شدن و عوامل آن سخن گفته اند، اما جملگی آنها در تحلیل ها و تبیین های خود به روابط غیر سیاسی میان جوامع توجه دارند و نقش نهادها و متغیرهای سیاسی را چندان جدی نمی گیرند. همچنین گرایش و تمایل به ساختن نظریه های کلان درباره ی تحولات فراگیر تاریخی که دیر یا زود همه ی جوامع را در بر می گیرد و از قوانین معینی پیروی می کند، دیگر ویژگی مشترک نظریه پردازان نام برده است (گل محمدی، 1391: 35).
نسل دوم
این نظریه ها کم و بیش الهام بخش نسل دوم نظریه پردازان جهانی شدن بودند. این نظریه پردازان فرایند جهانی شدن را از جنبه هایی مختلف، بررسی و نظریه های متفاوتی عرضه کرده اند، ولی می توان آنها را بر حسب اولویتی که به یکی از عوامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی می دهند، تقسیم بندی کرد. یکی از نظریه پردازانی که از منظری جامعه شناختی به فرایند جهانی شدن می نگرد، نیکلاس لوهمان است. آنچه نظریه ی لوهمان را با فرایند جهانی شدن پیوند می زند، تعریف او از جامعه است. جامعه در درجه ی نخست نوعی نظام اجتماعی است و کنش های مبتنی بر ارتباط معنادار عناصر تشکیل دهنده ی این نظام اجتماعی به شمار می آیند. پس جامعه عبارت است از نظام اجتماعی فراگیر که هر ارتباط معناداری را در بر می گیرد. مرزهای یک جامعه با گستره ی ارتباطات معنادار انطباق دارد و جایی را که چنین ارتباطاتی پایان می یابد، باید حد و مرز جامعه به شمار آورد (Beyer, 1994: 33).
از دیدگاه لوهمان، اگر ارتباط معنادار را عنصر تشکیل دهنده ی جامعه بدانیم، می توان نظام اجتماعی جهانی را یک جامعه به شمار آورد، چرا که عملاً دو فرد واقع در دو سوی کره ی زمین می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. امروزه قلمروهای سیاسی و فرهنگی به هیچ روی با قلمروهای ارتباطی هم مرز نیستند و انسان ها به کمک امکانات و فن آوری های ارتباطی بسیار پیشرفته می توانند در گستره ای جهانی ارتباط یابند. به بیان دیگر، ارتباط معنادار یک وجه اجتماعی بنیادی است که در سرتاسر جهان گستر می یابد و از ای
ن رو می توان گفت که اکنون دارای یک جامعه ی جهانی هستیم.
گروه دیگری از نظریه پردازان نسل دوم، نگاهی متفاوت به جهانی شدن دارند. گرچه آنها فرایند یکپارچه شدن جهان را می پذیرند و به همگرایی و همبستگی فزاینده ی جوامع مختلف معترفند، ولی ریشه ی این گونه تحولات کلان جهانگیر را نه در انتخاب های عقلانی انسان ها یا گسترش ارتباط معنادار، بلکه در عوامل اقتصادی جست و جو می کنند. از دیدگاه آنان آنچه سرنوشت یکسانی را برای جوامع جهانی رقم می زند، سلطه ی شیوه ی تولیدی واحدی بر جهان است. نظریه پردازانی مانند لنین، سمیر امین و اسکلیر چنین دیدگاهی عرضه کرده اند، ولی والرشتین برجسته ترین نماینده ی این دیدگاه به شمار می آید.
از دیدگاه والرشتین، اقتصاد جهانی سرمایه داری اکنون بستر اجتماعی جهانی است که همه ی دیگر جنبه های زندگی اجتماعی، از جمله سیاست و فرهنگ، را تعیین می کند. امروزه با اینکه جهان به ده ها واحد سیاسی متمایز تقسیم شده است، می توان از یک نظام اجتماعی جهانی یا یک جامعه ی جهانی سخن گفت، چرا که عنصر تشکیل دهنده ی یک نظام اجتماعی مبادله ی کالایی است و این مبادله به واسطه ی تقسیم کار بین المللی، جهانی شده است. در واقع دنیا یکی از پیشرفته ترین مراحل فرایند جهانی شدن را تجربه می کند.
درک فرایند جهانی شدن صرفاً دغدغه ی جامعه شناسان و مورخان اقتصادی نبوده است. در سال های اخیر که فرایند جهانی شدن شتاب حیرت آوری گرفته، برخی نظریه پردازان رشته ی روابط بین الملل و علوم سیاسی به موضوع جهانی شدن علاقه مند شده، درصدد بررسی و تبیین آن برآمده اند. آنها در واکنش به کم توجهی و یا بی توجهی نظریه پردازان دیگر به نقش و جایگاه دولت، فرایند جهانی شدن را در رابطه با این نهاد مهم تحلیل می کنند. به اعتقاد این گروه از نظریه پردازان، رسالت اصلی بررسی و مطالعه ی جهانی شدن بر عهده ی علوم سیاسی و روابط بین الملل است، نه جامعه شناسی.
به طور کلی این دسته از نظریه پردازان در عین حال که فرایند جهانی شدن را در برخی حوزه ها می پذیرند، همچنان جایگاه و نقش برجسته ای برای نهاد دولت قائل هستند و نمی خواهند امکان فروپاشی نهایی دولت _ملت ها و فرهنگ های ملی را مد نظر قرار دهند. برخی از آنان حتی سرعت و جهت فرایند جهانی شدن را در عرصه ی اقتصاد تحت تأثیر متغیر سیاسی و به ویژه دولت ها می دانند. برتن، بول، گیلپین و روزنا را می توان در ردیف چنین نظریه پردازانی به شمار آورد.
جیمز روزنا فرایند جهانی شدن را زمینه ساز شکل گیری «سیاست فرا بین المللی» می داند. به نظر او امور جهانی صرفاً «روابط بین الملل» نیستند، بلکه «روابط فراملی» هم هستند که روابط پیچیده ی میان حکومت ها، نهادهای بین المللی حکومتی و غیر حکومتی و سازمان های غیر حکومتی را در بر می گیرند. در شکل گیری «سیاست فرا بین المللی» و «روابط فراملی»، عواملی مانند پیدایش مسائلی فراتر از قلمرو دولت ها، کاهش توان دولت ها برای حل مشکلات ملی و پیدایش نهادهای قدرتمند تر در جوامع ملی مؤثرند.
ولی مهم ترین نقش به پیشرفت ها و پویایی های فنی یا توسعه ی فن آوری های میکرو الکترونیک تعلق دارد که امکان تحرّک سریع مردم، افکار و تصور و منابع را در سطح کره ی زمین فراهم می کند و فاصله ها را بیش از پیش کاهش می دهد: