عوامل اقتصادی و سیاسی

این فن آوری است که قلمرو شکل گیری امور انسانی را عمیقاً تغییر داده، به مردم اجازه می دهد در زمانی کوتاه چیزهایی بیشتر و دارای پیامدهایی گسترده تر از آنچه را که پیش تر تصور می شد، تجربه کنند. خلاصه، این فن آوری است که جوامع محلی، ملی و بین المللی را بسیار بیشتر از گذشته به یکدیگر وابسته می کند (Rosenau, 1990: 17).
در حالی که شماری از نظریه پردازان بر جنبه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی فرایند جهانی شدن تمرکز می کنند، برخی نظریه پردازان هم دیدگاهی فرهنگی به فرایند نام برده دارند. آنها با یادآوری نقش بسیار مؤثر جریان ها و شبکه های رسانه ای، توجه بیش از حد به عوامل اقتصادی و سیاسی جهانی شدن را غریب می دانند و توجه بیشتر به فرهنگ و آگاهی را خواستارند. نظریه پردازان مورد نظر فرایند درهم تنیدگی و یکدست شدن جهان را می پذیرند، ولی شیوع یک فرهنگ توده ای مشترک را عامل و زمینه ساز این همگونی و وابستگی فزاینده می دانند.
مک لوهان از جمله نظریه پردازانی است که نگاهی فرهنگی به جهانی شدن دارد. او از دیدگاه جامعه شناسی ارتباطات به واسطه های انتقال عناصر فرهنگی بیشتر از محتوای فرهنگ اهمیّت می دهد و تاریخ زندگی اجتماعی بشر را بر پایه ی فن آوری های ارتباطی باز سازی می کند. بنابراین در نظریه ی مک لوهان شناسایی و درک فرایند جهانی شدن هم جز با شناخت جایگاه رسانه های در بر گیرنده ی فن آوری های حمل و نقل و ارتباطات میسر نمی شود.
از آنجا که این ابزارها قابلیت کاربرد عام و جهانی داشتند، زمینه ساز و تسهیل کننده ی فرایند جهانی شدن هم بودند، ولی پیشرفته ترین و گسترده ترین فرایند جهانی شدن از زمانی آغاز شد که رسانه های الکترونیک پا به عرصه ی ارتباطات گذاشتند. به نظر مک لوهان این رسانه ها ما را قادر می کنند تا جهان را چونان یک کل درک کنیم: «با الکتریسیته، ما نظام عصبی مرکزی خود را در سطح جهان گسترش می دهیم و بلافاصله با تجربه ی هر انسانی پیوند می خوریم» (MuLuhan, 1994: 385).
نسل سوم
نظریه ی مک لوهان و به ویژه بحث بازسازی فضا و نقش رسانه ها در این زمینه، الهام بخش برخی از اندیشمندان متعلق به نسل سوم نظریه پردازان جهانی شدن است. برخلاف نظریه پردازان پیشین که معمولاً جایگاهی فرعی به جهانی شدن اختصاص می دادند و به صورت غیر مستقیم و با مفاهیمی متفاوت به فرایند جهانی شدن و آثار و پیامدهای گوناگون آن اختصاص دارد.
البته شمار این نظریه پردازان و گوناگونی دیدگاه ها و آرای آنها اندک نیست. در سال ها اخیر دین پژوهان، جامعه شناسان، مردم شناسان، عالمان سیاسی، پژوهش گران روابط بین الملل، اقتصاد دانان و فرهنگ پژوهان کم و بیش از جهانی شدن و پیامدهای آن سخن گفته اند. بنابراین ادبیاتی پر حجم، گسترده و گوناگون شکل گرفته که هر روز بر حجم و تنوع آن افزوده می شود، ولی ما در اینجا از دو نظریه پرداز آنتونی گیدنز و اولریخ بک سخن خواهیم گفت.
گیدنز فرایند جهانی شدن را محصول بر هم خوردن نظم سنتی فضا و زمان می داند. به نظر گیدنز جهانی شدن را به هیچ وجه نمی توان پدیده ای صرفاً اقتصادی دانست، هر چند که شکل گیری یک اقتصاد جهانی از مهم ترین عناصر ویژگی بخش پدیده ی مورد نظر به شمار می آید. بر این اساس جهانی شدن پدیده ای فراتر از همبستگی متقابل است (Giddens, 1998: 31). در واقع گیدنز از جمله نظریه پردازانی ست که در واکنش به رهیافت تقلیل گرا و اقتصاد محور نظریه پردازان نظام جهانی، به ویژه والرشتین، بر جنبه های فرهنگی و اجتماعی فرایند جهانی شدن تأکید می کنند و آن را فراتر از شکل گیری نظام جهانی می دانند (Kilminster, 1998: 95).
پیچیدگی و چند جانبه بودن جهانی شدن در قدمت، شدّت و فراگیر بودن آن نهفته است. از این دیدگاه، گیدنز مدعی است که جهانی شدن به اندازه ی تجدّد قدمت دارد هر چند که در سال های اخیر تشدید شده است. این فرایند هم به نظام های گسترده ی جهانی معطوف است و هم به بستر های محلی و شخصی تجربه ی اجتماعی. نکته ی دیگر اینکه جهانی شدن نه یک فرایند، بلکه ترکیب پیچیده ای از فرایندهاست. به بیان دیگر، جهانی شدن به عنوان آشکارترین و پیچیده ترین جنبه ی عالی ترین مرحله ی تجدّد، یعنی «کنش از دور و با فاصله» است که به واسطه ی بر هم خوردن نظم و رابطه ی سنتی فضا _زمان یا به قول گیدنز «جدایی فضا و زمان» ممکن شد (Giddens, 1994: 4).
پس در نظریه ی گیدنز، جهانی شدن جنبه ای از تجدّد و ویژگی بخش پیشرفته ترین مرحله ی فرایند تجدّد است. از این رو شناخت جهانی شدن، جنبه های گوناگون آن و همچنین آثار و پیامدهای آن مستلزم آگاهی از فرایند شکل گیری، گسترش و تداوم تجدّد است. به عبارتی، برای درک درست جهانی شدن باید به نحوه ی گسست از جامعه ی سنتی و گذر به جامعه ی مدرن پی برد. گیدنز ابزار دست یابی به چنین درکی را توجه به جایگاه فضا و زمان و فرایند تحول آنها می داند (Hoogvelt, 1997: 119).
نخستین عامل مخرب نظم سنتی عبارت است از جدایی زمان و فضا. از دیدگاه گیدنز همه ی فرهنگ ها و جوامع روش هایی برای شناخت زمان و شناخت وضع و جاگاه فضایی خود داشته اند. جامعه ای وجود ندارد که در آن افراد دارای تصور و برداشتی از آینده، حال و گذشته نباشند. همچنین هر فرهنگ به نوعی از نشانه های فضایی مجهز بوده که آگاهی فضایی از مکان را ممکن می کنند. از این لحاظ، ویژگی جوامع ماقبل مدرن این بود که در جوامع موردنظر، «زمان و فضا به واسطه ی مکان به یکدیگر پیوند می خوردند» (Giddens, 1991: 16).
گر چه فرهنگ های ما قبل مدرن روش هایی برای اندازه گیری زمان و نظم بخشیدن به فضا _مانند نقشه های ابتدایی_ ابداع کردند که پیش نیاز جدایی زمان و فضا بود، اما برای بخش عمده ای از جمعیّت دارای چنین فرهنگ هایی، زمان و فضا به واسطه ی مکان به شدّت با یکدیگر پیوند خورده بودند و اکثر فعالیت های روزمره در قالب چنین زمان و فضایی صورت می گرفت. نشانه های زمانی رفتار اجتماعی با نشانه های فضایی آن رفتار گره خورده بودند ( Giddens, 1991: 16) و کم کم به واسطه ی تحولات و اختراع های فنی، زمان و فضا از یکدیگر و از مکان جدا شدند.
در این رابطه، گیدنز بر عواملی تأکید می کند که محور بحث مک لوهان بود. اختراع و گسترش ساعت مکانیکی نخستین نمود فرایند جدایی فضا و زمان بود که در نتیجه ی چنین تحولی، دنیایی با نظام زمانی و تاریخی عام شکل گرفت که از لحاظ اجتماعی با همه ی دنیاهای پیشین متفاوت بود. به بیان دیگر حاصل این تحولات، «خالی شدن» زمان بود. همراه با خالی شدن زمان، فضا نیز خالی شد. تهیه شدن نقشه ی جهان _که در آن هیچ نقطه ی ممتازی وجود نداشت _فضا را از مکان جدا و خالی کرد و بدین ترتیب نظم و نسب سنتی فضا _زمان بر هم خورد (Giddens, 1990: 79).
البته خالی شدن زمان و فضا _که به صورت دیالکتیکی صورت می گرفت_ به معنای جدایی کامل آنها از یکدیگر نبود، چون در این صورت امکان هر گونه کنش و رابطه ی اجتماعی از بین می رفت. جدایی فضا و زمان از مکان، این امکان را فراهم آورد تا آن دو در سطحی دیگر با هم هماهنگ و ترکیب شوند. این ادغام و ترکیب دوباره، در واقع افزایش و گسترش دهنده ی روابط و کنش های اجتماعی بود، چرا که امکان هر گونه فعالیت اجتماعی را بدون ارجاع و ارتباط ضروری با من فراهم کرد. به بیان دیگر تحت تأثیر این گونه تحول ها، هماهنگی دقیق کنش های انسان های پر شمار ممکن شد، ولی این هماهنگی میان «کی» و «کجا» بی واسطه ی مکان صورت گرفت.
فرایند خالی شدن زمان و فضا _که تصور زمان طولی و فضای جهانی را امکان پذیر ساخت _تأثیری تعیین کننده بر پویایی و گسترش تجدّد داشت و گیدنز تحت عنوان «بی بستر شدن نهادهای اجتماعی» درباره ی آن بحث می کند. منظور او از بی بستر شدن عبارت است از «کنده شدن روابط اجتماعی از بسترهای محلی و برقراری مجدد آنها در گستره های نامحدود زمان _فضا» که فرایند جدایی فضا و زمان را بسیار شتاب بخشید.
گیدنز در بحث از بی بستر شدن نهادهای اجتماعی، دو نوع مکانیسم را شناسایی می کند: «نشانه های نمادین» و «نظام های تخصصی». «نشانه های نمادین» ابزارها یا واسطه های مبادله هستند که ارزشی استاندارد دارند و بنابراین می توان آنها را در حوزه ای بسیار گسترده و انواعی از جوامع و بسترها مبادله کرد. بارزترین و قدیمی ترین نمونه ی چنین نشانه هایی پول است که زمان و فضا را در گستره ی نامتناهی به یکدیگر نزدیک و ترکیب می کند، چرا که ابزار اعتبار است و ارزش استاندارد آن امکان مبادله ی میان تعداد زیادی از افراد را ممکن می کند که هرگز یکدیگر را ندیده اند.
مکانیسم دیگر یا «نظام های تخصصی» نیز به واسطه ی رواج دادن انواع دانش فنی دارای اعتباری مستقل از کاربرها و بهره مندان آنها، زمان و فضا را پیوند می زند. چنین دانش هایی همه ی جنبه های زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می دهند و در بسترهای بسیار گسترده کاربرد دارند، مانند دانش پزشکی و فنی. گیدنز این دو مکانیسم را نظام های انتزاعی می نامد که به هیچ روی مکان مند نیستند (Giddens, 1991: 18).
کاربرد نظام های انتزاعی اساساً نیازمند اعتماد است گر چه جدایی زمان و فضا و فرایند بی بستر شدن کنش ها و روابط اجتماعی گستره ی چنین کنش ها و روابطی را بسیار فراخ تر کرده، اما اعتماد کردن به نظام های بی مکان و غیر شخصی را هم گریز ناپذیر کرده است. این نظام ها نوعی امنیت نسبی در فعالیت اجتماعی روزمره پدید می آورد، ولی ریسک ها و خطرهایی هم در پی دارد. بنابراین انسان مدرن همواره باید با توجه به تحولات پر شتاب محیط زندگی خود موضعی مناسب اتخاذ کند. گیدنز این ویژگی جامعه ی مدرن را «رفلکسیویتی نهادی» یا کاربرد قاعده مند دانش مربوط به محیط زندگی اجتماعی برای سازماندهی و تحول آن می نامد (Giddens, 1991: 20).
تشریح عوامل مؤثر بر شکل گیری و پویایی نهادهای تجدّد، نقطه ی عزیمت گیدنز برای توصیف و تحلیل فرایند جهانی شدن است. به نظر او جهانی شدن نتیجه ی گسترش طلبی و عام گرایی نظام اجتماعی مدرن است که آن را از نظام های اجتماعی پیشین متمایز می کند. گسترش و فراگیر شدن تجدّد هم در عوامل مؤثر بر آن ریشه دارد؛ بازسازی زمان و فضا، بی بستر شدن و رفلکسیویتی، جملگی میل به جهانگیر شدن دارند و فرایند جهانی شدن را تسهیل می کنند.
از این رو، گیدنز جهانی شدن را نوعی تحول فضا و زمان می داند که «کنش از دور» را ممکن می کند. به بیان دیگر جهانی شدن آشکارترین نمود جنبه های بنیادی جدایی فضا _زمان و تقاطع حضور و غیاب است. بنابراین جهانی شدن را می توان پدیده ای دیالکتیکی دانست که در چارچوب آن رویدادهای یک نقطه از زمین، تأثیرهایی حتی متضاد در جوامعی بسیار دوردست می گذارد. این دیالکتیک همان دیالکتیک امر محلی و امر جهانی است (Giddense, 1991: 20).
جهانی شدن نه تنها عرصه ی روابط اجتماعی را در سرتاسر کره ی زمین و حتی فراتر از آن گسترش می دهد، بلکه گستره ی تأثیر پذیری اجتماعی را هم به همان اندازه فراخ تر می کند. بنابراین امروزه کسی نمی تواند تصمیم به کناره گیری از تحول های جهانی بگیرد و مثلاً نسبت به خطرهای احتمالی یک جنگ هسته ای بی تفاوت بماند و هر رویداد یا تحول محلی می تواند بازتاب ها و تأثیرهای جهانی داشه باشد. از این دیدگاه، میزان جدایی فضا و زمان چنان زیاد است که برای نخستین بار در تاریخ بشر، فرد و جامعه در بستر و محیط جهانی به هم مرتبط شده اند (Giddens, 1991: 32).
بنابراین می توان گفت نظریه ی گیدنز را درباره ی جهانی شدن چنین خلاصه کرد: جهانی شدن حاصل بر هم خوردن نظم سنتی فضا و زمان است که به واسطه ی جدایی فضا و زمان از مکان پدید می آید. این فضا و زمان جدا شده از مکان، در گستره ای نا متناهی با یکدیگر ترکیب و هماهنگ شده، امکان کنش و روابط اجتماعی را در جامعه ای بسیار بزرگ تر فراهم می کند. بنابراین گستره ی تأثیر گذاری و تأثیر پذیری اجتماعی هم بسیار فراخ تر شده، جامعه ای جهانی شکل می گیرد و جهانی شدن معطوف به انواع پیوند و رابطه ی فرد با این جامعه ی جهانی است.