گروه های اجتماعی

7. از نظر معرفت شناختی، مشکلات جهانی مثل تخریب محیط زیست و بحران های مالی موجب توجه و بررسی بیشتر محدودیت و خطرهای بالقوه عقل گرایی شده است. از نظر هستی شناسی، جهانی شدن معاصر موجب ترویج برداشتی متفاوت از دنیا شده و همچنین درک متفاوتی از سرعت و تغییر شکل گرفته است و از نظر روش شناختی، گسترش فوق قلمروگرایی منجر به ایجاد زمینه های جدید برای پژوهش و انواع شواهد علمی نوین گشته است.
8. فرایند جهانی شدن با رها کردن امر اجتماعی از چارچوب و حوزه ی استحفاظی دولت _ملت، عامل تغییر و تعدیل ساختارهای اصلی دولت مدرن است.
9. اگر جهانی شدن را فرایندی معطوف به فشردگی، سیالی، جریان، گسترش، حد و مرز زدایی و تحرک و انتقال سریع بدانیم، آن بخش هایی از زندگی سیاسی جهانی تر می شوند که بسترمندی کمتری داشته باشند و پیوندشان با بستر و مکان محدود و ضعیف و سست باشد. به بیان گیدنز، هر اندازه روابط و کنش های سیاسی بسترزدایی شوند، به همان اندازه جهانی می شوند. در حوزه های فرهنگ سیاسی که مبادله ی اجتماعی به صورتی نمادین در می آید، مرزهای طبیعی و سیاسی در برابر این گونه نهادها تسلیم می شوند و فضای جهانی به صورت عرصه ی شکل گیری و بازسازی نهادها و روابط اجتماعی فراملی در می آید.
10. محل گرایی در برابر جهانی شدن قرار می گیرد چرا که خاصیت این پدیده برخلاف تمایز و تفاوت و اصالت اولی، بر تضعیف مرزها، انگاره ها و حوزه دورگه بودگی و اختلاط منجر می شود.
11. پدیده چند فرهنگی، را می توان مولود جامعه مصرفی جهانی و کوشش افراد برای بهره گیری از انتقال آزاد سرمایه و نیروی کار در جهان دانست.
12. نظریه فرهنگی فرض را بر این می گذارد که انسان معمولاً فرصت طلب نیست، زیرا فرصت طلب برای هر امری توجیه پیدا می کند و ندرتاً دچار کشمکش اخلاقی می شود.
13. نظریه ی فرهنگی در واقع در پی فهم ویژگی های مختلف گروه های شاخص فرهنگی جامعه در شرایط مختلف پیش آمده، در نتیجه انحصار بوسیله یک گروه یا ائتلاف با گروه های دیگر است.
14. در آغاز قرن 21 دنیا به عصری گام می گذارد که در آن رفتار سیاسی _اجتماعی به گونه ای فزاینده به مجاری فرهنگی و مدیریتی سوق داده می شود. این وضع محصول شرایطی است که به عنوان میراث قرن بیستم به ما رسیده است. این میراث، خوب یا بد، باعث شد که ملت ها، فرهنگ ها، اقوام و انسان ها از سیاست و ابزارهای زور، خشونت، فریب و بیگانه سازی گریزان شوند و برای امنیت، عدالت، سعادت، عزت و حرمت خود در تکاپوی مأمن دیگری باشند.
15. افزایش ظرفیت اطلاع رسانی و انقلاب رسانه ای، منجر شد تا شهروندان عادی توان و جسارت رخنه در تاریکخانه قدرت را پیدا کرده و نهادها و ساز وکارهای سیاسی را به چالش بکشند.
16. سیاست فرهنگی، سیاست کردارهای دلالت گر است که از طریق آنها هویت ها، روابط و قواعد اجتماعی به چالش کشیده می شوند، برانداخته می شوند و یا ممکن است دگرگون گردند. از آنجا که برای تحقق دموکراسی نیاز به بازسازی نظم (بی نظمی) جهانی کنونی داریم که مستلزم به چالش کشیدن و دگرگونی هویت ها و کردارهای غیر دموکراتیک موجود می باشد، بنابراین سیاست فرهنگی امری مهم تلقی می شود.
17. قرن بیست و یکم شرایط خاص خود را داشته و الگوهای نظری سابق ظرفیت و توان لازم برای شناخت و تدبیر امور جوامع، دستیابی به صلح پایدار، استقرار عدالت، حفظ و ارتقاء حقوق و کرامت انسان را ندارند. در دوران جدید، نظریه ی سیاسی جای خود را به نظریه ی فرهنگی خواهد داد.
18. در جوار فرهنگ آنچه که می تواند جایگزین سیاست شود، مدیریت است. در واقع، کارایی و اثربخشی حکومت ها که تضمین کننده مشروعیت آنهاست در گرو تدابیر سنجیده در عرصه های مختلف جامعه است. در مجموع، اگر سیاست را از قلمرو دولت کنار بگذاریم و مدیریت و فرهنگ را به جای آن بنشانیم، نتیجه آن هم برای مردم مفیدتر است و هم برای نظام حکومتی.
بخش سوم
تحول نظریه ی سیاسی
فصل اول
تبدیل سیاست از عرصه به فرایند
کارل مارکس جایی، در بیان ناتوانی خرد یا ذهن سیاسی ای که مجرد از مسائل مبتلا به جهانی بیاندیشد، می نویسد: «ذهن سیاسی درست به این دلیل سیاسی است که لاجرم در چارچوب (تنها) سیاست می اندیشد. هرچه در این چارچوب پر شور باشد، بیشتر در شناخت بدبختی های اجتماعی ناتوان باقی می ماند». او که اندیشه های خود را سبب رهایی بخشی پرولتاریا از تمام عرصه های بیگانه ساز می دانست، اذعان می کرد: هرگاه پرولتاریا سیاست را به طور منزوی و رها از موضوعات اجتماعی در نظر بگیرد، در فهم ریشه های بدبختی های خود ناتوان خواهد ماند (قزلسفلی، 1390: 151). از این رو بود که سیاست مدرن پیرامون خود را ناتوان در تفسیر جهان می دانست، اما او به جای اینکه مفهوم سیاست مدرن را گسترش دهد یا در پی نظریه مفقوده سیاست باشد، «امر سیاسی» را رها کرد و به سوی قلمرو دیگری گام نهاد که در میانه قرائت مائویستی تا سارتری، سرگردان مانده است. مفروض اصلی فصل حاضر این است که سیاست به مفهوم آنچه عصر مدرن بنیان های آن را ریخته است دچار تناقض های ماهوی شده و در پی فهم و بسط نظریه ای متأخرتر از سیاست است. به عبارت دیگر نظم سیاسی نو نیازمند نگرش دیگر به سیاست است و دموکراسی لیبرال به عنوان نظم سیاسی دولت _ملت سرزمینی قادر به کارکرد مناسب در این شرایط نیست. پس از ارائه تعریف از ماهیت سیاست در منظر معرفتی مدرن با نمونه های مفروض در ادامه به تبین شاخص های گفتمان جدید سیاست می پردازد.
1 – 1 سیاست مدرن
نقطه عزیمت سیاست مدرن نظریه های ماکیاولی بود، چنان که او سیاست را تکنیک موفق کسب و حفظ قدرت و سازماندهی اجتماعی می دانست. هابز پس از ماکیاولی سیاست مدرن را به گونه ای روشمند پی گرفت. هابز که همچون بیکن برای قلمرو طبیعی و دانش طبیعی محوریت قائل بود، دانش سیاسی را تابع اصول و مبانی معرفتی جدید کرد و در نتیجه در تعریف سیاست اخلاقی به حاشیه رفت. ماحصل این بینش در اواخر سده نوزده تفکری تجربه گرا از سیاست شد که پیشینه معرفتی خود را از امثال دیوید هیوم، جان لاک و هابز گرفت. سیاست مدرن در اینجا با سویه ی اثباتی، بر آن شد رسیدن به باورهای موجه پیرامون جهان سیاست فقط از طریق مشاهده و آزمون میسر است. تعاریف آکادمیک از سیاست اثباتی _رفتاری عمدتاً چنین سوگیری را اتخاذ کردند. سپس سیاست مدرن یادآور تلاش های متعدد برای تعریف شاکله سیاست شد. به این معنا می توان ادعا کرد به شمار صاحب نظران سیاسی در این پارادایم معرفتی؛ تعریف از سیاست نیز وجود دارد: سیاست به مثابه اعمال قدرت یا اقتدار، روند تصمیم گیری، تخصیص منابع کمیاب و عرصه حیله و نیرنگ. شکی نیست اغلب این تعاریف بیانگر واقعیت سیاست مدرن است. اما به منظر تدقیق بهتر، در اینجا همچون اندرو هی وود، تعریف ازسیاست را در در سه حوزه متمرکز می کنیم. سیاست، هنر حکومت؛ سیاست، کارهای عمومی؛ سیاست، عرصه قدرت.
در گزینه نخست، سیاست اعمال کنترل در داخل جامعه از راه گرفتن و اجرای تصمیمات جمعی است که از برداشت کلاسیک ارسطویی نشئت می گیرد. در اینجا سیاست، یعنی آنچه مربوط به دولت است. در گزینه دوم، سیاست برخلاف تعریف اول که محدود به کاربرد رسمی قدرت در داخل دستگاه حکومت بود، به زندگی عمومی اشاره دارد. سیاست در اینجا هم خود حکومت و نیز احزاب سیاسی اتحادیه های کارگری، گروه های اجتماعی و مانند آن را در بر می گیرد. در حالی که عرصه خصوصی از آن حذف می شود (هی وود، 1383: 90). اما در گزینه سوم، سیاست اعمال قدرت است. از آنجا که زندگی با عنصر «کمیابی» مواجه است و رقابت برای در اختیار گرفتن مواهب کمیاب، تشدید می شود، لذا سیاست، فعالیتی است که برای تخصیص منابع همواره در برخورد و کشمکش دائم به سر می برد. در ساحت مدرن سیاست همواره محدود به یکی از این گزینه ها شده و شاید بتوان به طور جدی گفت در کالبد نظریه متفکرانی چون ماکیاولی و هابز تا مارکس و اشمیت، این حصر زبانی در عرصه نظری وجود داشته است. از این رو در ادامه دو نمونه نظریه پردازی در سیاست مدرن را در آرای ایستون و اشمیت مطرح می کنیم.
ساحت نخست
در سال 1932 کارل اشمیت، متفکر آلمانی، با انتشار کتاب استنباط از سیاست یکی از مهم ترین رویکردهای ارائه شده از ماهیت سیاست مدرن را با تزریق واقع گرایی پایدار تئوریزه کرد. به اعتقاد او به منظور توصیف یا فهم سیاست ضروری است به قلمرو ممتاز و قابل تشخیص تصمیم گیری توجه شود. از آنجا که این تصمیم گیری در اختیار دولت است، پس سیاست چیزی است که به دولت مربوط می شود و معنای آن ساختار و روندهای حکومت است (قزلسفلی، 1390: 155).