گروه های اجتماعی

در این فصل پس از اشاره به نظریه «پایان سیاست»، به اجمال به آنچه بر بشریت در قرن بیستم رفت می پردازیم و خواهیم دید چرا در واپسین سال های این قرن زمزمه پایان ها، مانند پایان علم، پایان تاریخ، ایدئولوژی، جهان، زمین و خیلی چیزهای دیگر آغاز شد. همچنین با هدف تبیین «نظریه ی پایان سیاست» به نقد هستی شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی این قلمرو می پردازد.
1 – 1 طرح نظریه «پایان سیاست»
به تدریج که قرن بیستم به سال های پایانی خود نزدیک می شد، هر کس از پایان چیزی سخن می گفت؛ پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی، پایان زمین، پایان معرفت، علم، جهان، نظم و … اما اکنون که پا به آستانه قرن 21 گذارده ایم، به نظر نمی رسد هیچ یک از مفاهیم یا پدیده های بالا پایان یافته باشد.
سخن گفتن از پایان خیلی چیزها اگر آسان هم باشد، که نیست، هنگامی که به قلمرو سیاست می رسد، ناخواسته دچار سکته می شود. زیرا ما می خواهیم از پایان مقوله ای صحبت کنیم که بزرگانی مانند ارسطو آن را سرآمد علوم نامیده اند. اما، باکی نیست؛ چون علم موردنظر ارسطو با علم امروزی خیلی تفاوت دارد، همچنانکه سیاست او. درست به همین دلیل است که ما به خود اجازه داده ایم از «پایان سیاست» سخن بگوییم، یعنی پایان چیزی که قرن ها از مبنا و مفهوم اولیه خود یعنی اخلاق و فضیلت جدا افتاده است.
واژه «سیاست» در زبان فارسی، قبل از آنکه به معنی مأخوذ از ریشه لغوی آن در زبان یونانی پلیس (شهر) برگردد، برای نیرنگ، تنبیه و تربیت به کار می رفته و به تدریج جای خود را به عنوان یک مفهوم خاص، برای بیان «دانش قدرت» در ادبیات علوم انسانی باز کرد. غالب اصطلاحاتی که ما امروزه با چاشنی و صفت سیاسی به کار می گیریم نیز هم در عرصه پژوهش، اندیشه ورزی و نظریه پردازی مطرح هستند و هم در میدان عمل سیاسی؛ یعنی عمدتاً با مفهوم قدرت درآمیخته اند.
از نظر ارسطو، شهر موضوع علم سیاست است و تصور زندگی مدنی در خارج از شهر ناممکن است. خود شهر نیز با مفهوم دولت پیوستگی انداموار دارد. به این معنی که «امر سیاسی هر آن چیزی است که به دولت مربوط باشد» و از همین جهت «تاریخ نظریه سیاسی عمدتاً درباره دولت است» (وینسنت، 1371: 20). از این منظر، تمام مسائلی که در حوزه تدبیر دولت قرار می گیرد، از جمله عدالت، آزدی، حقوق و جز اینها جزو موضوعات سیاست است. اما در عمل عرصه امور دولت همواره با میدان عمل سیاسی تطابق ندارد. حتی برخی مدعی اند که اساساً هیچ گونه ملازمت وجودی میان سیاست و دولت موجود نیست، چون دولت و سیر تکوین آن در حیات اجتماعی بشر پدیده ای متأخر است. در حالی که حتی جوامع اولیه که کم و بیش در «وضع طبیعی» می زیسته اند تابع نوعی اقتدار سنتی بوده اند و لذا عنصر «سیاست» در مفهوم امروزی در آنها حضور داشته است. از اینجا می توان نتیجه گرفت که سیاست الزاماً با دولت وحدت ذاتی ندارد و می تواند در میان گروه ها، انجمن ها و تشکل های پراکنده یا سازمان یافته غیر رسمی نیز وجود داشته باشد.
اما آیا با طرح نظریه «پایان سیاست»، در عمل نیز همه مسائل و مفاهیم مربوط و مرتبط با آن به پایان می رسد. بی شک پاسخ منفی است. همانگونه نه تاریخ با نظریه «پایان سیاست» به پایان رسید، نه ایدئولوژی ، نه علم، نه جهان و نه خیلی چیزهای دیگر. احتمالاً چیزی که به پایان رسیده اعتماد و دلبستگی بی قید و شرط و بی مهابای ما به تئوری های ریز و درشت در قلمرو علوم انسانی، به ویژه رشته بی سر و انتهای سیاست است. نظریه های مختلف سیاسی به تولد مکتب ها و نحله های فکری متنوعی کمک کردند ولی هیچ یک قابلیت و ظرفیت تدبیر امور بشری و تسکین آلام انسانی در جهان را نداشتند. تردیدی نیست که نیاز به سیاست هرگز بیش از امروز نبوده است، چرا که مقیاس مشکلاتی که با آنها مواجهیم و حلشان نیاز به عمل جمعی دارد، هرگز تا این حد رعب آور و مبرّم نبوده است. اگر ما نتوانیم از طریق سیاست با این مشکلات مواجه شویم، از هیچ طریق دیگری هم نخواهیم توانست (گمبل، 1381: 117). پس منطق سرانگشتی حکم می کند که به جای شیفتگی به آراء و اندیشه های مطرح در این قلمرو، ماهیت و خاصیت آنها را به نقد بکشیم و به جای مثله کردن واقعیت های هر جامعه برای گنجانیدن آن در یک نظریه پر آب و رنگ، اندیشه خلّاق را به کار اندازیم و قالبی مناسب شرایط برای تبیین و تفسیر امور فراهم کنیم.
تردیدی نیست که برای زمینه سازی خلّاقیت و پویایی ذهن نیاز به فراگیری و احاطه به دانش های معتبر سیاسی در قلمرو فلسفه، علم و فن سیاست هست. به بیان دیگر «پایان سیاست» به معنای تعطیل شدن درس و مشق سیاست نیست. زیرا بدون آن نمی توان به تنگناها، آفات و مفاسد دنیای واقعی سیاست برای تصحیح خطاها و انحرافات آن پی برد.
پایان سیاست ربطی به پایان جنگ سرد ندارد، ولی می توان گفت که از فرایندهای آن متأثر است. همچنین فرو ریختن اسطوره کمونیسم و فروپاشی امپراطوری عظیم و پر هیبت اتحاد جماهیر شوروی را نباید زمینه ای برای پایان سیاست به شمار آورد. این تذکر از آن جهت حائز اهمیت است که احتمالاً از خلال فرضیه «پایان سیاست» کسی به منزلگاه «کمون پاریس» و نظریه امحاء دولت که نتیجه منطقی تحول خودبیگانگی سیاسی به خودبیگانگی اقتصادی مورد ادعای اندیشه های چپ است نرسد. اگر قرار باشد از این سیر به دنبال تبیین فرضیه پایان سیاست باشیم و رخدادهای دهه پایان قرن بیستم و پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی را ملاک قرار دهیم، احتمالاً نتیجه حاصل از آن معکوس خواهد بود. زیرا آن پیشگویی کذایی مارکس در مورد کمونیسم و امحاء دولت و در نتیجه استحاله سیاست از اساس متزلزل شد. به عبارت دیگر، در قرن جدید، دولت با مجموعه نیروهایی از درون و بیرون از خود در چالش است، ولی این رویارویی به مراتب فراتر از حوزه اقتصاد و سازمان اداری و ابزار تولید می رود و سیاست نیز تا آنجا که مربوط به اعمال اراده حاکمه و قدرت می شود تنها در اقتصاد خلاصه نمی گردد. زیرا در مقیاس کلان، شیوه عقلایی نظم دادن به نیازها و فعالیت های انسان در جامعه نمی تواند از محتوای فرهنگی و اخلاقی تهی گردد. پیوند میان اخلاق ، فرهنگ و دانش فنی بیش از آنکه در حوزه سیاست متجلی گردد، مربوط به قلمرو برنامه ریزی، تصمیم سازی و مدیریت است.
1 – 2 نقد هستی شناختی سیاست
در پرسش از چیستی سیاست نخست از مفهوم آن جویا می شویم و در می یابیم که در طول زمان این مفهوم از بستر معنایی خود جدا شده و امروز تنها شاکله بی محتوایی از آن در صحنه باقی مانده است . اما در مورد دانش سیاسی وضع کمی فرق می کند. معمولاً معرفت یا دانش سیاسی را به لحاظ کارکرد در سه حوزه فلسفه، علم و فن (یا هنر) از هم تفیک می کنند.
در هر سه حوزه فلسفه، علم و فن یا هنر، سیاست هستی خود را مدیون معرفت نظری یا علمی بیرون از خود است. به عبارت دیگر، سیاست هیچ گونه تکیه گاه وجودی در ذات خود ندارد که بتواند حیات و نمودی مستقل از خود داشته باشد. پس می توان ادعا کرد که ساماندهی و مدیریت امور جامعه در غیاب سیاست علاوه بر آنکه مشکلی ایجاد نمی کند در بسیاری از موارد به تسهیل امور نیز کمک می نماید.
سیاست را نباید با دولت، که یکی از تظاهرات تاریخی جوامع انسانی و سیر عقلایی شدن آن است اشتباه کرد. به تعبیر دیگر، در طول تاریخ واحدهای سیاسی، از دولت _شهر تا امپراطوری های بزرگ، جدای از مقوله دولت وجود داشته اند. به همین لحاظ گفته می شود که سیاست قدیم تر از دولت است (فروند، 1368: 230).
یک تعبیر از تحول سیاست و حکومت در قرن بیستم آن است که قرن گذشته شاهد اوج روندی بود که طی آن جهان نه به یک نظام سیاسی، بلکه به یک فرایند سیاسی تبدیل شد که در آن بازیگر مستقل و خودمختاری وجود ندارد. در این فرایند، همه دولت ها و جنبش های سیاسی در سیاست جهانی به هم می آمیزند و در داخل آن درجات مختلف وابستگی و یا استقلال از خود نشان می دهند (باتامور، 1366: 92).
از بحث بالا می توان به این نتیجه رسید که وقتی یک مفهوم قابل حمل به پدیده ای عینی ی ذهنی به دلیل تغییر ماهیت محمول از بستر معنایی و معرفتی خود جدا ماند، دیگر نمی توان وجود آن را در همان صورت اصلی و اولیه تصور و تجسم نمود. به نظر می رسد سیاست و «انسان سیاسی» نیز در آغاز عصر اطلاعات و انقلاب انفورماتیک دچار چنین سرنوشتی شده اند. مراد ما از پایان سیاست نیز اشاره به تحولی است که در ساخت مفهوم و ماهیت سیاست در آغاز قرن بیست و یکم پدید آمد و لاجرم انسان سیاسی ارسطو نیز دچار استحاله گردیده است.
در قرن بیست و یکم تقریباً تمام مؤلفه های زمینه ساز مفهوم سیاست و قدرت از بنیان دگرگون شده اند. امروزه ما از «حقیقت مجازی»، «دولت مجازی»، «انسان مجازی» و انبوهی از دیگر پدیده های مجازی سخن می گوییم؛ پدیده هایی که در ماهیت وجود دارند و روی همه امور زندگی ما اثر می گذارند ولی در واقع و در صورت فاقد هستی قابل تعیین هستند و ما نیز قادر نیستیم در زمان و مکان معین انگشت روی آنها بگذاریم و یا آنها را به پاسخگویی بخوانیم. مفاهیمی مانند قدرت، کشمکش، خشونت، نمایندگی، حق و تکلیف، مسئولیت، نهاد، آزادی، عدالت، دموکراسی و … در دنیای جدید همه دستخوش تحول بنیادین شده اند.
1 – 3 واسازی معرفت، هدف و کارکرد سیاست
فرضیه پایان سیاست را می توان به روش دیالکتیکی سقراطی که امروزه در ادبیات پست مدرن، از جمله ساخت شکنی و واسازی متداول است، به محک آزمون گذاشت (کاظمی، 1381: 47). با یک نگرش انتقادی و ساخت شکنانه به بنیادهای معرفتی سیاست، به آسانی می توان پنبه ی آن را زد. مفاهیمی مانند شهر، شهروند، جمهوری و نظیر آنها از زبان یونانی به ما رسیده، همه در طول زمان از بستر معنایی خود جدا مانده اند. لذا، فهم سیاست، عمل و حوزه سیاسی از یک سو نیاز به تحلیل سیر تطوّر مفهومی آن دارد و از سوی دیگر درک شرایط و مقتضیاتی که تحت تأثیر و نفوذ قدرت متحول گردیده است. به عبارت دیگر، هم نیاز به تبارشناسی است و هم ضرورت واسازی و ساخت شکنی وجود دارد.
ساخت شکنی یا واسازی، تمامی مفاهیم و واژه های علم سیاست را به منظور نشان دادن ارزش های ذاتی، تعیین رابطه میان دانش و قدرت و تأثیر انحصارگرایانه گفتمان های متفاوت را مورد چالش قرار می دهد. پذیرش رابطه میان دانش و قدرت در علم سیاست منتهی به ضرورت بازنگری در تاریخ و زمینه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شکل گیری متون، مفاهیم و واژه ها می شود (کاظمی، 1381: 51). از این منظر، نگارش تاریخ، طرح اندیشه و بیان آراء مختلف در این قلمرو دیگر در انحصار هیچ کسی نیست و روشنفکران و دانشگاهیان و سیاستمداران به همان میزان می توانند در تولید مفاهیم و توسعه سیاسی نقش داشته باشند که روزنامه نگاران، بولتن سازان، فعالان سیاسی، رهبران اتحادیه ها و دیگر گروه های اجتماعی. در این فرایند، نقش رسانه ها، شاهراه های اطلاعاتی (اینترنت) و همه افراد، سازمانهای خصوصی و عمومی در تمام سطوح محلی، ملی و جهانی و در همه حوزه ها، که به نحوی دسترسی به این ابزار نوین تأثیرگذاری دارند، دارای اهمیت روزافزون خواهد بود.
با استحاله تدریجی پدیده سیاست، موضوعات مورد توجه و مطالعه این قلمرو، یعنی رفتار سیاسی، قدرت، طبقه، ایدئولوژی و جز اینها جای خود را به فرهنگ و بررسی در ارزش ها، هنجارها، ترجیحات و اخلاق خواهد داد. از نظر روش نیز باید انتظار داشت که دوگانگی های مانعه الجمع متداول مانند: تجربی و نظری، عینی و ذهنی، کمی و کیفی در یک قالب جدید تفسیری (هرمنوتیک) با هم درخواهند آمیخت. بر این اساس نقش زبان و بررسی های گفتمانی برجسته خواهند شد (کاظمی، 1381: 52).
در مجموع می توان گفت که اندیشه ورزان جدید به سمت نوعی ذهن گرایی، نسبی گرایی و خاص گرایی تمایل دارند و تدریجاً از شیوه ها و گزاره های عینی، جهانشمول و مطلق فاصله می گیرند. بدین ترتیب، نوعی تکثر در شیوه نگرش و جهان بینی امری پذیرفته شده است و فرهنگ ها و گروه های اجتماعی متفاوت هر یک با عقلانیت و منطق خاص خود به امور خویش و محیط اجتماعی، ملی و جهانی می نگرند. از این منظر، دلبستگی به یک روش، نظریه یا پارادایم غالب وجاهت چندانی ندارد (Thompson, 1999: 172).
1 – 4 افول نظریه و علم سیاست