پایان نامه ارشد رایگان درباره نظریه پیچیدگی، تعلیم و تربیت، علوم طبیعی، علوم اجتماعی

بحرانی خودسازمان‌یافته، تکامل همگام، قاعده‌مندی یا گریزناپذیری از عدم تعین و غیرخطی بودن تولید می‌کند. نظریه پیچیدگی با این‌ که مدعی عدم‌تعین‌گرایی، پیش‌بینی‌ناپذیری، نسبی‌گرایی و زمانمندی است، در قوانین تحولی مورد نظر خود، مطلق‌گرا و جبرگرا بوده و در نتیجه، نظریه‌ای متناقض است.
به عبارت دیگر، نظریه پیچیدگی از یک سو به گرایشات پوزیتویستی و از سوی دیگر به تملایلات پست‏مدرنیستی متهم است. مبانی فلسفی نظریه پیچیدگی مانند واقعیت پیچیده و غیرقطعی، و علیت غیرخطی و چندگانه و نیز پذیرش محدودیت شناخت، و همچنین مفاهیمی نظیر خود ـ سازمان، نوپدیدی، پذیرش ابهام و مکمل دانستن دوگانگی‏های به ظاهر متناقض، همه مبانی هستند که پوزیتویسم را به چالش می‌خوانند. برداشت‏های متفاوت از این نظریه موجب گردیده که برخی منتقدین، نظریه‌های آشوب و پیچیدگی را به طور اساسی در گروی پست‏مدرنیسم جای دهند (یانگ403، ۱۹۹۱)، موریسون (١٣93: 44) نیز به نقل از مکنزی404 (2003) یادآور می‎شود این نظریه را به دلیل عناصری مانند نظارت توزیعی، خودسازمان‌دهی، نظم بدون نظارت، سیستم‌های باز و پیش‌بینی‌ناپذیری، فرزند جهان پسامدرن می‌دانند. اما به باور برخی دیگر، گرچه نظریه آشوب و پیچیدگی ضرورت اصلاح مدل کلاسیک تحویل‎گرایی علم را ایجاب می‏کنند، اما کماکان در سنت علمی باقی می‌مانند (هاچ405، 1999) (دانایی‏فرد، 1385: 174)، و یا ادعا نمایند که نظریه پیچیدگی بیش‎تر به دنبال یک برنامه پژوهشی پوزیتویستی است تا پست‌پوزیتویستی (فلان، 2001).
همان گونه که در فصل دوم بیان شد، نظریه پیچیدگی از نظریه آشوب متاثر است. از همین رو گرایشات پوزیتویستی مانند امکان کشف قوانین که در نظریه آشوب به چشم می‌خورد، در نظریه پیچیدگی نیز دیده می‌شود. به گفته فلان (۲۰۰۱) علم پیچیدگی ادعا می‌کند که قوانین و معادلات مولدی می‌توانند کشف شوند که قادر به تبیین پیچیدگی مشاهده شده در جهان/ دنیای واقعی و پیش‏بینی و کنترل سیستم‌های آن باشند. بدیهی است هر‌گاه نظریه پیچیدگی بر امکان قوانین تعمیم‎پذیر اصرار ورزد، در ‌‌نهایت به پوزیتویسم منتهی شده و در حقیقت دچار تناقض خواهد شد.
اما واقعیت امر این است که استدلال بنیادی نظریه پیچیدگی (به ویژه گرایشات پیچیدگی نرم و یا فراگیر و یا انتقادی) نفی هرگونه قانونمندی نیست، بلکه وضع قوانین جهانشمول را به چالش خوانده و برای تدوین این قوانین محدودیت قایل می‌شود. علاوه بر این در نوشته‏های متفکران برجسته این ایده مانند پریگوژین و مورن، نه مفاهیمی چون عدم‏تعین‏گرایی و پیش‏بینی ناپذیری محض، و نه مطلق‏گرایی و جبرگرایی، هیچ کدام به چشم نمی‏خورند و به نظر می‏رسد بیشتر خواهان موقعیتی میان دو طیف پوزیتویسم و پست‏مدرنیسم می‌باشند. یورگ و همکاران (2000) نیز به این امر اشاره می‏کنند که پیچیدگی نه فراگفتمان است و نه فراروایت. بلکه می‏توان آن را همچون چتری مفهومی پنداشت که پیرامون گرایش‎ها و تمایلات نظری گوناگون انسان‏ها و به منظور تفکر به شیوه‏ای انجمنی و مشارکتی سازمان یافته است (محمدی، 1393: 158).
به باور مورکل (۲۰۱۲: ۱۷۹) پست‏مدرنیسم، حداقل برخی انواع آن، روش‌های علمی و تجربی را رد می‌کند. نظریه پیچیدگی مفهوم قوانین همگانی نیوتنی را سوال برانگیز می‌داند. اما همچنان تعمیم‌هایی در باره پدیده‌های طبیعی و اجتماعی عرضه می‌کند. پست‏مدرنیسم هر گونه امتیاز معرفت‌شناسی برای تفاسیر علمی را رد می‌کند. در حالی که بر دلبخواهی، قراردادی، مشروط تاریخی، خاص موقعیتی، و ماهیت ساختاری زبانی از واقعیت‌های اجتماعی تاکید می‌ورزد، حال آن که نظریه پیچیدگی متوجه درک جهانی است که فرا‌تر از بازی‌های زبانی وجود دارد، گرچه اذعان دارد که تعاملات پیچیده ممکن است واقعیت را مبهم سازند. گرچه نظریه پیچیدگی جایگزین واحد و منسجمی ارائه نمی‌دهد، اما حداقل ما را به پرسش و حتی‌‌ رها کردن مفروضات نیوتنی، دکارتی و پوزیتویستی در باره واقعیت و دانش وادار می‌سازد و امکان واقعیت ثابت و یا واقعیتی که همواره در جهت تعادل پیش می‌رود و نیز امکان دانستن شناخت عینی کلیت واقعیت را منتفی می‌داند.
دانایی‏فرد (۱۳۸5: ۱۷۷) معتقد است اگر چه بین هستی‌شناسی، شناخت‌شناسی و روش‌شناسی نظریه پیچیدگی و پست‏مدرنیسم شباهت‎هایی وجود دارد، ولی نمی‌توان آن را در گروی پست‏مدرنیسم قرار دارد؛ زیرا بین علم پیچیدگی و پارادایم اثبات‎گرایی نیز شباهت‎هایی وجود دارد. اثبات‎گرایی و پیچیدگی در پیش‏فرض‎های هستی‌شناسانه خود رئالیست می‌باشند. اگر چه اثبات‏گرایی تصویر قطعی‏تری از واقعیت را ترسیم می‌کند ولی پیچیدگی به هر دو ویژگی قطعیت و عدم قطعیت واقعیت معتقد است. مسأله قطعیت برای پست‏مدرنیست‎‌ها معنادار نیست؛ زیرا واقعیت را چیزی جز یک متن نمی‌بینند که تابع قرائت چندگانه می‌باشند و هیچ کدام قرائتی حقیقی نیستند. پیچیدگی از نظر پیش‏فرض‌های شناخت‌شناسی با اثبات‎گرایی متمایز است، زیرا اثبات‏گرایی تجربه‏گرا است. اما نظریه پیچیدگی به طور بالقوه فرااثبات‎گرا است و به طور خاص به هرمونتیک نزدیک‏‌تر می‌شود. چارچوب کلی‏گرایانه، ظهورگونه و کیفی/ تفسیری شبیه‏سازی‎های مبتنی بر عامل نیز نشان‎دهنده نوعی جهت‎گرایی فرااثبات‎گرایانه است. نظریه‏پردازان پیچیدگی ایده تعمیم‏پذیری‎های جهانشمول در اثبات‎گرایی را رد می‌کنند، اما
می‌پذیرند که می‌توان دست به تعمیم‏پذیری‏های زمینه‌ای و محلی زد (همان: ۲۰۳).
جی‏یر (۲۰۰۳: ۱۵) نیز بر این باور است که نظریه پیچیدگی مانند پلی میان طبیعت‏گرایی عقلانیت‏گرا و ضد ـ طبیعت‏گرایی پست‏مدرنیسم عمل می‌کند و چارچوب جدیدی ایجاد می‌کند که دو موقعیت متضاد را به هم می‌پیوندد. جی‏یر دیدگاه‌های بایرن و سیلی یرز را با یکدیگر مقایسه نموده و معتقد است که با وجود آن که هر دو اندیشمند باور دارند که چارچوب‌های پیچیدگی به هیچ وجه کاهش‏گرا و پوزیتویستی نبوده و برخی جریان‌های پست‏مدرن نسبی‏گرا نیستند، اما بایرن (۱۹۹۸) پیچیدگی را به دلیل بنیادگرایی آن، بخشی از طرح مدرنیستی می‌داند، در حالی که به باور سیلی‎یرز (۱۹۹۸)، پیچیدگی بیشتر توسط پست‏مدرنیست‌ها فهمیده شده است، به خصوص آن‌هایی که در سنت دریدا و لیوتار کار می‌کنند. سیلی‎یرز چنین استدلال می‌کند:
“این ادعا که خود ـ سازمان یکی از ویژگی‏های مهم سیستم‏های پیچیده است، ادعایی بر علیه بنیادگرایی است. ماهیت پویای خود ـ سازمان، جایی که ساختار سیستم از طریق تاثیر متقابل احتمال و تصادف، عوامل خارجی و تاریخی، عوامل داخلی به طور مستمر تغییر می‏کند، نمی‏تواند با توسل به یک منشا واحد و یا اصول متعدد تبیین گردد. خود ـ سازمان مکانیسمی فراهم می‏کند که از طریق آن ساختار پیچیده می‏تواند بدون بدیهی پنداشتن مراحل اولیه متحول شود. این دقیقاً به این معناست که نظریه پست‎مدرنیسم در فهم ما از سیستم‏های خود ـ سازمان پیچیده نقش دارد”.
از نظر بایرن، با گرایشی مدرنیستی‌تر، نظریه سیستم‌های پیچیده نوعی پیشرفت را نشان می‌دهد. در واقع بیش‎تر، پدیده‌هایی می‌توانند درک شوند که عاملان را قادر به کنترل بیش‎تر بر زندگی و جوامع‏شان نمایند. از نظر سیلی‎یرز با گرایش پست مدرنیستی‌تر، نظریه پیچیدگی بر عدم قطعیت و احتمال تاکید می‌کند و به همین دلیل ممکن است درک ما را گسترش دهد، اما قادر نیست بنیان خاصی برای دانش ایجاد کند و بنابراین معیاری برای پیشرفت باشد. این تفاوت‌ها ناشی از سطوح نظریه پیچیدگی است که هر کدام بر آن متمرکز می‌شوند. اگر چه ممکن است قادر به ایجاد شیوه‌ها و سیستم‌های نوین برای درک پدیده‌های منظم و پیچیده باشیم، همواره عدم‎قطعیت و احتمال در پدیده‌های پیچیده و قلمرو ناشناخته بی‌نظمی وجود دارد. از این رو پیچیدگی می‌تواند هم بنیادگرا و هم غیربنیادگرا باشد (همان:۲۰)
در مجموع نتیجه می‎گیریم که نظریه پیچیدگی در اغلب گرایشات خود بر موقعیتی معتدل میان پوزیتویستم و پست‏مدرنیسم دلالت دارد و با تجربه نتایج هر یک از این گرایشات در تعلیم و تربیت، به نظر می رسد از این لحاظ، نظریه مذکور کارایی خوبی در تعلیم و تربیت داشته باشد.
پیشینه ریاضی و علمی نظریه پیچیدگی: انتقاد دیگری که متوجه نظریه‌های پیچیدگی است، فروکاستن پدیده‎‌ها به مجموعه‌ای از متغیرهای ریاضی و الگوهای انتزاعی و ارائه قیاس‏های شبه‎علمی است. به‌دلیل وابستگی شدید نظریه‌های پیچیدگی به فیزیک، زیست‌شناسی، مهندسی، مدیریت، و غیره، برخی مفاهیم بنیادینِ فهم معاصر از پیچیدگی در ارتباط با مطالعات تعلیم و تربیت، بیان‌گر خطر فروکاهش مفاهیم و مسائل مربوط به تعلیم و تربیت به مجموعه محدودی از دیدگاه‌ها می‌باشد (الهادف ـ جونز، 1393: ۱۱۳). به عبارتی انتقاد مطرح شده این است که چون نظریه پیچیدگی بیش‏‌تر از پیشرفت‏های ریاضیات و نظریه محاسبات حاصل آمده، و حتی وقتی که در قلمرو اجتماعی بکار می‌‏رود بر تصورات و استعاره‏های ریاضی و علمی مبتنی است، بکارگیری استلزامات آن در عرصه‌های مختلف اجتماعی از جمله تعلیم و تربیت نابجاست.
کاهن در پاسخ استدلال می‌کند که اگر این انتقادات را وارد بدانیم که پیچیدگی به دلیل پیشینه ریاضیاتی و علمی، با علوم اجتماعی تناسب ندارد، در این صورت، بسیاری از فعالیت‏های پژوهشی از جمله انبوهی از پژوهش‏های کمی و «عینی» که بر مبنای تصورات و استعاره‎های ریاضیاتی و علمی انجام می‌‏شوند، روا نخواهند بود (همان: ۲۴۸).
طرح چنین انتقاداتی ناشی از تفکر مبتنی بر تمایز علوم فیزیکی و اجتماعی می‌‎باشد. به گفته جی‏یر (۲۰۰۳: ۱۶) بر مبنای نظریه پیچیدگی تفکیک میان علوم فیزیکی و اجتماعی ضرورتی ندارد و میان این دو رابطه‌ای تلفیقی برقرار است. چنین موضعی حالتی معتدل میان دو رویکرد مدرنیسم و پست‏مدرنیسم است، که اولی معتقد است علوم اجتماعی باید برای نسخه برداری روش‌ها و نتایجِ علوم فیزیکی تلاش کند، و دومی بر این باور است که به دلیل ماهیت رابطه‌ای و تفسیری علوم انسانی، ارتباط روشنی میان این دو وجود ندارد. نظریه پیچیدگی چالش مستقیمی در مقابل اقتدار طبیعت‏گرایان و ضدطبیعت‏گرایانی (کسانی که مخالف استفاده از نظریه‌ها و روش‌های علوم فیزیکی در علوم اجتماعی هستند) است که برای تسلط یا تمایز کامل یک نوع علم بر دیگری استدلال می‌نمایند، یا کسانی که امکان انواع مختلف دانش علمی قابل تعمیم را انکار می‌کنند. اندیشمندانی چون بایرن و سیلی‏یرز تلاش می‌کنند که از پیچیدگی به عنوان پلی برای پیوند علوم طبیعی و اجتماعی استفاده کنند. هر دو می‌خواهند موانع میان حوزه‌های اصلی دانش را درهم شکنند، اما هیچ کدام قصد ندارند نوعی قانون علمی واحد جدید به قلمرو اجتماعی تحمیل نمایند.
مورن نیز بر همین ایده اصرار ورزیده و اعلام می‌کند: «اندرزی که همواره به خود می‌د
هم این ایده مارکس جوان است: «علوم انسانی علوم طبیعی را دربرمی‏گیرد و علوم طبیعی علوم انسانی را». یعنی هم‌آغوشی و دربرگرفتن دوسویه، چون در انسان هم امر زیست‏‌شناختی، یاخته‏‌ها، ذرات و کل جهان فیزیکی وجود دارد و در عین حال در علوم طبیعی شاهد ظهور انسان در بطن طبیعت‏ایم» (ماندگار، ١٣٨1). بنابراین اگر به علوم طبیعی و اجتماعی با نگاهی منسجم و جامع، و نه نگاه تفکیکی بنگریم، مبنای علمی این نظریه، مانعی برای استنتاج در رشته‌هایی چون تعلیم و تربیت و برنامه درسی ایجاد نخواهد کرد.
علاوه بر این، طبق تحلیل الهادف جونز از نسل‏های سه‏گانه پیچیدگی، مفاهیم و چالش‏های جریان دوم از نسل سوم پیچیدگی، به صراحت در عرصه‏های علوم اجتماعی و انسانی قابل طرح می‏باشند. در نهایت چنین برداشت می‎شود که اگرچه نظریه پیچیدگی از علوم طبیعی منشاء گرفته، اما از طریق استنباط حقایق و اظهارات آن، و به عبارتی به واسطه دلالت‎های ضمنی و یا اشارات تلویحی مبانی هستی‎شناسی و شناخت‎شناسی آن می‎توان گام‏های موثری در جهت بهبود حوزه‏های مختلف عمل تربیتی از جمله برنامه درسی و عناصر آن برداشت.
عدم رعایت اعتدال: ادعای دیگر بر علیه نظریه پیچیدگی، اصرار بیش از حد آن بر برخی مفاهیم پیشنهادی و رعایت نکردن

دیدگاهتان را بنویسید