نظریه های روانشناسی اجتماعی

1
دستکاری و عوام فریبی
Manipulation
نظریه های روانشناسی اجتماعی:
نظریه خود اثر بخشی باندورا
نظریه خود اثر بخشی باندورا یکی از جامع ترین و رایج ترین نظریات جاری درزمینه اثر بخشی است. این نظریه پایه و اساس تحقیقات متعددی بوده است(برای مثال تحقیقات اندرسون 1982، بریک و دریسکول 1988، چاب و مو 1990، فریتز و همکاران 1995 و زیگارلی 1996) و وسایل اندازه گیری مختلفی برای اندازه گیری مفهوم خود اثر بخشی و ابعاد مختلف آن طی تحقیقات گوناگون توسعه داده شده است.
خود اثر بخشی به انتظارهای در نظر گرفته شده و ارزیابی فرد از خود، در موفقیت در یک کار یا رسیدن به هدف یا نتیجه ارزشمند از طریق فعالیت های فردی، اطلاق می شود و بنابراین، فرایند ذهنی و ادراکی است که شامل شناسایی هدف، برآورد تلاش، توانایی های لازم برای رسیدن به آن هدف و پیش بینی نتیجه مربوط به آن را شامل می شود. از نظر باندورا در میان ابعاد مختلف شناخت از خود شاید هیچ کدام مهمتر و مؤثرتر از اثر بخشی متصور فرد از خود در زندگی روزمره وی نیست. اثر بخشی بر قابلیت یا توانایی ایجاد عملی و منسجم برای برآورده کردن هدف مشخصی سازمان داده می شود و در واقع با مهارت های فردی سر و کار ندارد و بلکه بر قضاوت های وی در مورد اینکه با مهارت هایی که دارد قادر به انجام چه کاری است تکیه می کند.
قضاوت های فرد درباره اثر بخشی خود بدون توجه به درست یا غلط بودن آن از چهار منبع اطلاعاتی کسب یا حاصل می شود. موفقیت در عملکرد، تجارب جانشین، تشویق و ترغیب کلامی و وضعیت فیزیولوژیکی- جسمانی. موفقیت عملکرد مؤثرترین منبع اطلاعاتی در مورد اطلاعات مربوط به خود اثر بخشی است چرا که بر اساس فائق آمدن شخصی فرد بر تجربه خاصی حاصل می شود(باندورا، آدامز و بایر 1977: 112). حصول موفقیت، ارزیابی خود اثر بخشی را بالا می برد و شکست های پی در پی آن را پایین می آورد به خصوص اگر این شکست ها در نخستین تجربه ها صورت گرفته و انعکاسی از عدم تلاش کافی و شرایط نابسامان خارجی نبوده باشد.
افراد فقط بر تجارب شخصی به دست آمده از عملکرد به عنوان منبع اطلاعاتی در مورد توانائی ها و قابلیت های خود تکیه نمی کنند. ارزیابی های فرد در مورد توانائی ها و قابلیت های خود تا حدودی متأثر از تجربه های غیر مستقیم و یا جانشین وی هستند. دیدن یا تصور افراد تا حدودی متأثر از تجربه های غیر مستقیم و یا جانشین وی هستند. دید یا تصور افراد مشابهی که کاری را با موفقیت انجام می دهند تصور اثر بخشی فرد از خود را بالا می برد و مشاهده شکست چنین افرادی در انجام کارهای مشابه تصور اثر بخشی فرد را پایین می آورد. تشویق ترغیب و اظهار نظر دیگران در مورداینکه افراد صاحب توانائی ها و قابلیت های خاصی هستند و این توانائی ها آنها را قادر می سازد تا آنچه را که جستجو می کنند به دست آورند، در ارزیابی آنان از خود اثر بخشی خویش مؤثرتر است. انسان همچنین تا حدی به اطلاعات حاصل از حالات جسمانی- فیزیولوژیک خود برای قضاوت درباره قابلیت ها و توانائی های خویش در به انجام رساندن کاری یا رسیدن به هدفی تکیه می کند.
فرد برانگیختگی جسمی- فیزیولوژیک خود را در شرایط فشار روحی درک می کند و آن را نشانی از آسیب پذیری در برابر عملکرد خود می شمارد چرا که بر انگیختگی زیاد معمولاً کارایی را کم می کند و مردم در مواردی که مضطرب و نگران هستند انتظار کمتری از خود دارند.
در نظریه اثر بخشی باندورا اطلاعات که به قضاوت فرد در مورد قابلیت ها و توانائی های فرد مربوط شوند- بدون توجه به اینکه از حصول عملکردی، تجربه های جانشین، تشویق و ترغیب کلامیف و یا برانگیختگی جسمانی- فیزیولوژیک حاصل می شوند- به تنهایی و ذاتاً روشنگر نیستند بلکه زمانی آموزنده می شوند که با شیوه ادراکی مورد ارزیابی قرار گیرند بنابراین باید بین اطلاعاتی که از راه محیط منتقل می شوند و اطلاعاتی که از طریق ادراک فرد، انتخاب، آزموده ودر قضاوت خود اثر بخشی شخص ادغام می شوند تفاوت قائل شویم.
عوامل متعدد چون شرایط محیطی، اجتماعی، وضعی موقتی که امور تحت آنها اتفاق م یافتند بر تچربه های شخص و چگونگی ارزیابی وی از توانائی ها و قابلیت های خود مؤثر است پردازش ادراکی اطلاعات مربوط به خود اثر بخشی دو عملکرد متمایز را شامل می شود:
اول پردازش اطلاعاتی که افراد از آنها به عنوان نشانگرهای اثر بخشی شخصی استفاده می کنند که در این مورد هر یک از چهار منبع اطلاعاتی فوق معرف های خاص خود را دارا هستند. دوم پردازش اطلاعات مربوط به ضوابط و مجموعه قوانینی است که افراد جهت آزمودن و ادغام اطلاعات از منابع مختلف برای شکل دادن قضاوت خود اثر بخشی از آنها استفاده می کنند. این دو عملکرد متمایز به ترتیب اساس دو عامل انتظار نتیجه یعنی قضاوت در مورد نتیجه احتمالی هر رفتار خاص و انتظار اثر بخشی یعنی اعتقاد فرد به اینکه وی قادر است به هدفی خاص در شرایطی معین دست یابد انگیزش رفتار را تشکیل می دهند(قاضی طباطبایی در اینجا با توجه به خود اثر بخشی و اثر این مسئله بر میزان مشارکت اجتماعی مطالب مطروحه مورد توجه قرار می گیرد.
مشارکت به عنوان نوعی کنش اجتماعی
تعریفی که از مشارکت ارائه گریدید، این مکان را فراهم آورد تا آن را ذیل چهارچوب مفهومی ونظری شناخته شده ای مورد مطالعه قرار دهیم. مشارکت به عنوان یک رفتار«رفتار انسانی» از«رفتارهی صرفاً بازتابی» متمایز می شود، چرا که افراد مشارکت کننده، برای رفتار خود معنای ذهنی مشخصی قائلند. میدانیم
که هرگاه افراد برای رفتار خود معنای ذهنی خاص قائل شوند«کنش» پدید می آید.(ریتزر، 1373: 165).
آنچه کنش را از رفتار بازتابی متمایز می گرداند این است که در کنش میان انگیزه و پاسخ، تفکر قرار میگیرد. حداقل از نظر تحلیلی می توانیم دو کنش را از یکدیگر متمایز سازیم: کنش فردی و کنش اجتماعی. در متمایز ساختن کنش فردی و کنش اجتماعی دو دیدگاه مختلف از آغاز با هم رقابت داشته اند. یکی دیدگاه وبر که بیشتر بر معیارهای درونی و ذهنی تأکید می کند و دیگری دورکیم که بیشتر بر معیارهای خارج از فرد و عینی تأکید دارد.(گی روشه 1376: 21). از نظر ماکس وبر کنش وقتیاجتماعی است که دارای چند ویژگی باشد. نخست آنکه کنشگر، رفتار، حضور یا وجوددیگران را در نظر بگیرد. دوم اینکه کنش فرد برای دیگران ارزش نمادین داشته باشد و کنش دیگران نیز بر کنشگر نماد و علامت تلقی گردد. به عبارت دیگر صرف در نظر داشتن دیگری برای آنکه کنشی اجتماعی باشد کافی نیست بلکه کنشگر باید با کنش خود نشان دهد که انتظارات دیگران را فهیمده است و کنش او به منظور پاسخ به آنهاست و یا نشان دهد که قصد ندارد بدانها پاسخ گوید. و سرانجام سومینمعیار در تعریف وبر دلالت بر آن دارد که رفتار اشخاصی که در یک کنش اجتماعی دخالت دارند، باید تحت تأثیر ادراک آنها از معنای کنش دیگران و کنش خاص خودشان قرار گیرد. بر خلاف وبر، دورکیم خصوصیات کنش اجتماعی را در حالات ذهنی اشخاص جستجو نمی کند، بلکه واقعیت های خارجی بیرون اشخاص، که انها را ملزم می کند می داند. از نظر دورکیم کنش اجتماعی شامل«چگونگی عمل، تفکر و احساس است که خارج از فرد باشند و دارای قوه اجبار و الزام هستند و خود را بر فرد تحمیل می کنند.
بر خلاف آنچه در نگاه ول تصور می شود این دو دیدگاه متضاد و غیر قابل جمع نیستند، بلکه هر کدام مبتنی بر سنت فکری خاصی بوده و می توانند در نهایت به دو سنت مکمل تبدیل شوند. تعریف وبر مبتنی بر سنت«تفهیمی و درون فهمی» است در حالی که تعریف دورکیم مبتنی بر سنت«اثباتی». اندیشمندانی چون پارسونز کوشیده اند تا این دو سنت فکری را تلفیق کرده و از آن چهارچوبی برای تفسیر کنش افراد بسازند.(71: 1983Hamilton,) او کنش را عبارت از«اخذ تصمیم ذهنی کنشگر درباره وسایل نیل به هدفها، که همه آنها توسط باورها و شروط موقعیتی محدود شده اند» م یداند و برای نمایش آنچه که خود«کنش واحد» م یخواند از شکل زیر استفاده می کند.
اگر تعریف فوق را در مورد کنش واحد بپذیریم می توانیم کنش اجتماعی را به صورت زیر تعریف کنیم:
کنش اجتماعی عبارت است از«همه حالات فکری»، احساسی و رفتاری که جهت گیری آنها بر اساس الگوهای جمعی ساخت یابی شده اند».
این تعریف به طور ضمنی به چند واقعیت مهم تأکید دارد: اولاً رفتار افراد، بی آنکه به طور مداوم از آن آگاه باشند، در هر لحظه تحت تأثیر هنجارهایی است که برای آنها راهنما یا الگو هستند. ثانیاً حالات عمل، تفکر و احساس پذیرفته شده در یک جامعه به شکل قواعد، هنجارها و الگوها به کنشگر عرضه شده و او ناگیر است برای آنکه کنش هایش در جامعه قابل قبول باشد، از آنها الهام گرفته به رفتارهای خود جهت دهد. ثانیاً کنش و کنش متقابل میان افراد از تصادف متابعت نمی کند بلکه بر روابط و کنش های میان افراد قواعد و الگوهای مشخص حاکم است که موجب ساخت یافتن آنها م یگردد. در روابط با کنش اجتماعی الگوهایی مبنا قرار می گیرد که اعضای جماعتی از اشخاص مشترکند.
با توجه به تمام نکاتی که گفته شد می تواند چنین گرفت که مشارکت، از مصادیق«کنش اجتماعی» بوده تمامی احکام و عوارض آن را نیز دارا است.
کنش موجه:
تلاش های مختلفی برای ارائه نظریه ای که بتواند کنش های مختلف افراد را تبیین کرده، توضیح دهد صورت گرفته است. الگوی ساده و بسیار کلی پارسونز را در قسمت قبل دیدیم. اما تلاش های نظری فقط به آن الگو منحصر نمی شود مشهورترین و مهمترین نظریه ای که در این زمینه طرح شده متعلق به آیزن و فیش باین می باشد. نظر آنها این است که رفتار بیشتر در حالتی قابل پیش بینی و درک و توضیح است که ما به«قصد» شخص در رفتار توجه نماییم.(رفیع پور 1378: 72).
به نظر آنها رفتار در پی زنجیره هایی از عوامل به وجود می آید و حلقه ماقبل بروز رفتار«قصد و نیت رفتاری» است. الگوی آنان نشان می دهد که«قصدها» به «گرایشها» و «هنجارها» ی مرتبط با رفتار متکی است. گرایش، یک متغیر فردی و شخصی است که طی آن، فرد خوب یا بد بودن یک رفتار(یا یک پدیده) را از نظر خودش ارزیابی می کند. هنجار منعکس کننده نفوذ و فشار اجتماعی است که شخص آن را برای انجام کاری(رفتار) احساس و ادراک می کند. در شرایطی ک گرایش ها و هنجارها، هر دو، در رابطه با رفتار مثبت باشند، قصد به انجام رفتار معین افزایش خواهد یافت. اما در صورتی که گرایش ها و هنجارها در تضاد باشند، قدرت نسبی آنها می تواند تعیین کننده مقاصد بعدی و رفتار متعاقب آن باشد این رابطه را می توان به شکل زیر نشان داد.
گرایش به رفتار