نظریه فشار ساختاری

ه) فروم
دیدگاه او به «رویکرد روانی – اجتماعی شخصیت» مشهور است. فروم شخصیت فرد را شامل دو بخش ثابت و و متغییر می داند و عقیده دارد انسان از بدو تولد تحت تأثیر محیط اجتماعی است. او اجتماع را آفریده ی خود می داند، ولی در همان حال «خود» را نیز ساخته ی اجتماع می داند. بشر در عین حال که برای آزادی عمل می کند خواهان ارتباط و وابستگی به دیگران نیز است. شناخت روان انسان بر اساس تجزیه و تحلیل احتیاجات اوست که از شرایط زیستی وی سرچشمه می گیرند. پنج نیاز اساسی انسان شامل نیاز به ارتباط داشتن، نیاز به سرآمد شدن، نیاز به ریشه داشتن، نیاز به احساس هویت و نیاز به داشتن قالب روانی است. علت اساسی نابهنجاری فرد، ناسازگاری جامعه با طبیعت اوست، در نتیجه این نوع سازگاری، فرد محروم، محروم و نا بهنجار بار می آید. جامعه نا بهنجار، بشر را از شرایط انسانی اش جدا می سازد. وی شخصیت ها را سازنده اجتماع نمی داند، بلکه به اعتقاد او این اجتماع است که شخصیت ها را می سازد. به عبارت دیگر، اختلاف شخصیت ها ناشی از اختلافات اجتماعات بشری است. فروم مراحل مختلف رشد شخصیت را بیش از آنکه نتیجه ی ادوار متوالی رشد بیولوژیک بداند محصول فزاینده اجتماعی شدن دانسته است. از دید او شخصیتی که از امکانات و توانایی هایش برای رشد خود و بهبود اجتماع استفاده نماید چنین فردی خلاق، خوش بین و آینده نگر است(ساعتچی،1377: 251). از دید فروم بروز رفتارهایی چون دگر آزاری و خرابکاری، برای رهایی از تضادهایی است که فرد با آنها روبرو است. تضادهائی که مخلوق خود او می باشند. وی راه حل را ایجاد نظام اجتماعی می داند که توانایی حل مشکل بشر را داشته باشد که فروم آن را سوسیالیم اشتراکی انسانی می نامد(سیاسی،1356: 57-156).
بنابراین فروم با نگاهی روانشناسی – جامعه شناسانه به تحلیل انحراف و پرخاشگری می پردازد که در رویکرد نظری او فرد و جامعه هر کدام در ایجاد انحراف و کژرفتاری تأثیرگذارند.
ر) دورکیم و تئوری آسیب شناسی
امیل دورکیم معتقد بود که انحراف برای جامعه کارکرد مثبت دارد. او می گفت که انحراف و تنبیه منحرف مرزهای رفتار قابل قبول را مستحکم می کند و فرصتی است که مردم تعهد خود را نسبت به نظم اخلاقی جامعه دوباره تصحیح میکنند(Vander Zanden,1993: 136). تئوری دورکیم درباره جرم و رفتارهای جنائی تا حدودی از پیچیدگی خاصی برخوردار است، اما نفوذ زیادی را در مباحث جرم شناسی داشته است(Vold & Bernard,1986: 144).
به نظر دورکیم در گذار تغییر اجتماعی، همینکه همینکه جوامع از یک پایه ی همبستگی اجتماعی عبور می نمایند، ناهنجاری و انفصال فرد از جامعه رخ می دهد، بویژه اگر این انفصال شدید باشد، عدم تنظیم و کنترل و انفصال نه تنها موجد نرخ بالای کجروی است بلکه همچنین موجد مشکلاتی در تثبیت نظم اجتماعی است. از نظر وی جرم در دو جامعه با همبستگی مکانیکی و جوامع با همبستگی ارگانیکی به اشکال مختلفی آشکار می گردد تا آن حدی که جامعه در حالت مکانیکی قرار گرفته باشد جرم امری عادی است، به این معنی که اگر جامعه بدون جرم باشد بطور نامعقولی بیش از حد مورد کنترل واقع شده است. از سوی دیگر همانگونه که جامعه به سمت ارگانیک در حال گام نهادن است، وضعیت نابهنجار برای این نوع جامعه امری محتمل است، که دورکیم آن را آنومی نام نهاده است، بروز آنومی انواع مختلف نابهنجاری های اجتماعی از جمله جرم را ایجاد می کند(Ibid:146).
در جوامع مکانیکی همانندی در نحوه ی زندگی، اعتقادات و باورهای اعضای جامعه وجود دارد و همبستگی ناشی از همانندی، زمانی به خود می رسد که وجدان فردی یکایک اعضای جامعه منطبق با وجدان جمعی پرورش یابد و از هر نظر با آن یکی شود.
در این نوع جوامع وجدان جمعی نه تنها بزرگترین بخش هستی فرد را در بر می گیردبلکه از نیروی عظیمی برخوردار است که از طریق شدت کیفرهایی که به افراد خاطی داده می شود، می توان به اهمیت آن پی برد(دورکیم،1368: 93). هر قدر وجدان جمعی قویتر باشد خشم عمومی بر ضد جرم، یعنی بر ضد تخطی از فرامین اجتماعی، حادتر است. بنابراین منشأ همبستگی در یک جامعه مکانیکی همین اعمال فشارها توسط وجدان جمعی برای همانندی در برابر این اختلاف ها و تنوعات است. این اجبارها به اشکال و درجات مختلفی اعمال می گردد، از شدیدترین شکل یعنی مجازات های سنگین تا خفیف ترین نوع یعنی خندیدن و دوری گزیدن و اخم کردن(همان: 26).
دورکیم به عنوان یک کارکردگرا بر این اعتقاد است که جرم و انحراف یا عکس العمل به آن(تنبیه) باعث انسجام اجتماعی و ایجاد یک مسوولیت مشترک در ساختار اجتماعی می گردد که نهایتاً منجر به کاهش جنایت می گردد(Warner & Liska,1991: 144).
دورکیم در ادامه بحث تحول جوامع از با همبستگی مکانیکی به جوامع با همبستگی ارگانیکی مطرح می کند که:
در واحدهای بزرگ اجتماعی با وجدان جمعی ضعیف فرد می تواند دنبال علائق شخصی خود برود و هر چه را که می خواهد بدست آورد(ریتزر،1383: 84). در این مرحله نابسامانی نشانگر تنظیم ناکافی دستوری برای فعالیت های افراد است با این نتیجه که آنان این احساس را ندارند که به یک جمعی متصلند. نابسامانی اجتناب ناپذیر می شود وقتی که انتقال جوامع از همبستگی اجتماعی مکانیکی به ارگانیکی سریع است و منجر به کلیت یا تضعیف ارزش ها می شود. با این مالکیت ارزشی اتصال افراد به این ارزش ها و تنظیم توسط این ارزش ها کاهش می یابد. نتایج این موقعیت نابسامانی متعدد است. یک نتیجه این است که افراد احساس از خود بیگانگی می نمایند چونکه تنها اتصالشان به ثب
ات و برنامه خورد کننده ای است که توسط ماشین های عصر صنعت دیکته می شود. نتیجه دیگر با یأس های شدید و احساس محرومیتی است که توسط سیر فزاینده شورش که در اثر حالت تنظیم ناکافی بروز می نماید ظاهر می شود(ترنر،1373: 390).
ز) مرتون
رابرت مرتون نظریه پرداز کارکردگرا، مدت ها قبل نظریه فشار ساختاری را در تبیین انحراف مطرح ساخت.
وی استدلال خود را با معیار توافق جمعی درباره ی ارزش ها آغاز می کند و معتقد است که تمام اعضای جامعه در ارزش های مشترک سهیم اند. اما از آنجائی که اعضای جامعه از لحاظ ساختارهای اجتماعی در موقعیت های مختلفی قرار می گیرند، برای درک ارزش های مشترک از فرصت های مساوی برخوردار نیستند. چنین وضعی ممکن است موجب انحراف شود. به بیان مرتون ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه برای رفتار منحرف اجتماعی مردمی که در جایگاه های مختلف قرار گرفته اند ایجاد فشار می کند(صفوی،1370: 23).
تئوری مرتون توضیحاتی را درباره ی نرخ های متفاوت انحراف که توسط موقعیت های متفاوت افراد در درون یک ساخت فرصتی اشغال کرده اند می دهد. به دلیل شکاف های ساختی – اجتماعی بین آرزوها (اهداف مشترک) و دست یابی واقعی (دسترسی به ابزار اجتماع برای ررسیدن به آن اهداف). قدرت هنجارهای اجتماعی مسلط (که گرداننده اهداف فرهنگی هستند) به منظور کنترل بعضی حوزه های کلیدی رفتار اجتماعی طبقه بندی شده و آنومی در نظام اجتماعی هجوم آورده است(Farnworth & Leiber,1989: 263,Homilton,1987: 120-121).
مرتن ایالات متحده آمریکا را مورد مثال قرار داده و تئوری خود را به شرح زیر طراحی می کند(صفوی،1370: 23). تأکید خاص در آمریکا به تبلیغ اهداف است بدون توجه یکسان به حصول ابزار برای بدست آوردن این اهداف، جامعه ی آمریکا به طور تاریخی و از طریق فرهنگی بیشترین موقعیت را برای ایجاد فشار ساختاری دارد. مرتن به رواج اهداف فرهنگی آمریکایی مسلط استناد می کند و سپس مقاله تند وتیزی و ناقدی را ارائه می دهد. او اشاره می کند محدوده ای که در آنجا پول به عنوان عامل موفقیت سنجیده می شود و شیوه ای که در آن ایدئولوژی مسلط هر نوع انتقادی از ساخت اجتماعی را در مقصر دانستن قرابانیان ناموفق تغییر جهت می دهد، میزان متفاوتی از انحراف بین افراد در موقعیت های اجتماعی متفاوت دیده می شود که در جای خود از این موقعیت ها منشأ گرفته اند.
ساخت فرصت، شامل موقعیت های اجتماعی متعدد دیگری می شود که بر حسب پذیرش ابزار در رسیدن به اهداف متفاوتند. این موقعیت ها در سه دسته ی همنوا، منحرف و ناهمنوا سازمان یافته اند که به تفصیل عبارتند از:
– همنوایان: پذیرش اهداف و ابزار رسیدن به آن
– نوآوران: پذیرش اهداف ولی رد کردن ابزار رسیدن به آن
– شعائرگرایان: رد اهداف اما ادامه دادن و دنبال کردن از طریق ابزار
– انزاواطلبان: رد اهداف و ابزار رسیدن به آن
– طغیانگران: رد اهداف و ابزار رسیدن به آن و جایگزین کردن شیوه های جدید برای آنها.
(Figueira, Mcdonough,1983: 263, Turner,1994: 195-196, Hamilton,1987: 121).
مرتن عقیده دارد که اعضای قشرهای پائین اجتماعی جهت رسیدن به موفقیت دومین شیوه (نوآوری) را پذیرفته و به روش های انحرافی بویژه به تبهکاری متمایل می شوند. این اقشار به احتمال زیاد نمی توانند از راههای عادی موفق شوند، از این رو با فشاری که بر آنها می آید به انحراف گرایش می یابند. معمولاً این افراد از تحصیلات کافی و شغل مناسب برخوردار نمی شوند. به بیان مرتن، آنان برای کسب موفقیت به وسایل و راه های پذیرفته شده و قانونی، دسترسی ناچیزی دارند. از آنجائی که راه موفقیت برای آنها مسدود است، بدعت گذاری می کنند و به تبهکاری که بیش از راههای صحیح به آنها پاداش می دهد، روی می آورند(صفوی،1370: 23).
به طور خلاصه، مرتن در تحلیل خود نشان می دهد که چگونه فرهنگ و ساختار جامعه موجب انحراف می شود. تأکید بیش از حد بر هدف های فرهنگی در جامعه آمریکایی که به قیمت زیر پا گذاشتن راه های متعارف کسب موفقیت تمام می شود، تمایل به بی هنجاری را ایجاد می کند. این تمایل برای ایجاد انحراف فشار وارد می سازد، فشاری که با توجه به پایگاه شخص در ساختار اجتماعی متفاوت است. همچنین شیوه واکنش شخص در مقابل این فشار به پایگاه او در طبقه اجتماعی بستگی خواهد داشت(همان: 24).