عوامل اجتماعی مؤثر بر بی رمقی معلمان

بررسی عوامل اجتماعی مؤثر بر بی رمقی معلمان متوسطه شهر یاسوج

معرف های بیگانگی

1ـ بی قدرتی شامل:عدم توانایی اقتصادی فکری ـ محرومیت نسبی

2ـ بی هنجاری شامل: عدم رضایت و پذیرش قوانین مدون

پذیرش هنجارهای گروهی منفی و مخالفت هنجارهای جامعه

3ـ بی معنایی شامل:بی هدفی یافقدان آرزوی ناشی از عدم تحقق اهداف

4ـ جداافتادگی یا انزوا فرهنگی شامل  جدا شدن از ارزش های جامعه و بی تفاوتی نسبت به آنها و بیشتر در میان روشنفکران مطرح است.

5ـ خودبیزاری  شامل: به معنای پرستیژ منزلت اجتماعی و احساسی تحقیرهای ناشی از آن

(توسلی، 1382: 35).

 

ادگار فردینبرگ[1]

فردینبرگ “بیگانگی” را مترادف با مفهوم “نارضایتی”به کار گرفته و معتقد است که فرد ناراضی در خود نوعی احساس انفصال و جدائی از موضوعات پیرامون خود می­کند و با هر آنچه که قبلا پیوندی داشت خود را جدا و منفک می­بیند. فرد هم در چنین حالتی به خود به عنوان موضوعاتی خارجی نگریسته، این خود و موضوع عینی پیرامون خود نوعی احساس کشمکش، تضاد، ستیز، و عدم ارتباط و شناخت تصور می­نماید. فردی که به احساس نارضایتی دچار است خود را ناتوان­تر از آن می­بیند که بتوان تغییری در وضعیت خود و شرایط محیطی به وجود آورد، از این رو احساس نارضایتی به احساس بی یاوری[2] و ناامیدی[3] منجر می­گردد.« فردینبرگ در بررسی علل نارضایتی توجه خود را عمدتاً معطوف به علل نارضایتی نسل جوان می­کند، به نظر وی محیط آموزشی و تجارت تحصیلی فرد، زندگی خانوادگی و ارتباطات فامیلی و نیز کسان که فرد با آنها در تعامل و کنش مستمر است. نظیر گروه همسال، از علل و عوامل عمده در بروز احساسات نارضایتی نسل جوان است([4]فردینبرگ,1983).

در تحقیقات تجربی خود در باب علل بیگانگی نسل جوان، بر این فرض کلی تأکید دارد که فرد نارضایتی خود را به صورت رفتار ناسازگارانه در قبال ارزش­ها، هنجارها و ضوابط اجتماعی نهادی شده بروز می­دهد و در مقابل آن، ژستی دفاعی همراه با احساس تنفر، بدبینی و انفعال نشان می دهد(محسنی تبریزی، 1370: 369).

 

دیوید رایزمن[5]

دیوید رایز من در تحلیل و تفسیر تحولات اجتماعی به “عوامل جمعیتی” اشاره کرده است. او در اثر خود «انبوه تنها»[6]، جوامع بر حسب تغییرات جمعیتی به سه دسته تقسیم نموده و در نتیجه سه دوران را در تاریخ اجتماعی از هم تفکیک نموده است. بر مبنای گونه شناسی وی، نوع اول این جوامع، جامعه سنتی است که در آن انسان به صورت«سنت نگر»[7]. در دورانی که سنن بر رفتار و روابط وی حاکم بوده­اند می­زیسته که افراد توسط سنت­ها و آداب و رسوم رهبری می­شوند و بدون چون و چرا به آنها گردن می نهند. به همین دلیل وی این مرحله را « جبر سنتی» نام نهاده است.

نوع دوم که در جامعه در حال گذر است که طی آن، فرهنگ جامعه گرایش به خلق انسان­هایی دارد که از درون هدایت می­شوند. و لذا ضمن کاهش اهمیت سنن در هستی اجتماعی انسان نوین،دورانی خردگرایانه برای وی آغاز می­شود. در این دوره که از مشخصه­های بارز آن عقل گرایی،حسابگری و کنش منطقی است، از لحاظ اجتماعی افراد جامعه دچار نوعی فرد گرایی شدید هستند و بی­تفاوتی در آن به اوج خود می­رسد. دوران آخر، عصر پیدایی انسان«دگر نگر»[8] است که به لحاظ اجتماعی در آن، نوعی جمع گرایی حاکم می شود. به سوی توده ای شدن[9] حرکت می­کند و عامل گرایش فرد به واسطه محافل و مؤسسات مختلفی که به ٱنها وابسته است هدایت می­شوند و دورانی که فنونی همچون تبلیغات تجاری فرا آگاهی[10]با برجسته سازی در لا به لای پیامهای خبری موجبات مسخ انسان ها را فراهم می سازند(روشه، 1372: 115).

این همان دوران­هایی است که در درون آن انبوه های تنها در شهرهای بزرگ پدید می­آیند و علیرغم همه تراکم انسانی که وجود دارد، انسان تنها است و اطلاق انبوه تنها از سوی رایزمن هم اشاره به همین تنهایی انسان در درون جمعیت کثیری انسانی دارد که به عقیده وی رشد جمعیت و شهر نشینی است. آن چه از نظر رایزمن استنباط می شود آن است که در حالی که انسان درون راهبرد در جامعه فرد گرا، موجودی است که داوطلبانه به تهذیب اخلاق می­پردازد، انسانی که ساکن شهرهای بزرگ است خود را به لاابالیگری می­زند و از هر گونه بیان عقاید شخصی احتراز جوید. این افراد توده­ای جز در وقت رأی گیری در جامعه و سیاست مشارکتی ندارند و اگر هم داشته باشند آگاهانه و خودجوش نیست بلکه برانگیخته است(مسعودنیا، 1380: 164).

[1]- E-Friedenbery

[2]- Helplessness

[3]- Hopelessnessl

[4]-Friedenbery

[5]- D.risman

[6]- Lonely crowd

[7]-Traditional-divected-men

[8]-Other-Pirected-men

[9]- Massification

[10]-Sublimined Advertisny