سیاست بین المللی

افول نظریه سیاسی از سال ها پیش در دستور کار اندیشه ورزان قرار داشته است. حتی برخی معتقد بودند که در عصر حاضر حیات نظریه سیاسی پایان یافته است (کوینتین، 1371: 45). اثبات گرایان منطقی و پیروان آنها کوشیده اند نشان دهند بسیاری از مسائل طرح شده بوسیله به اصطلاح اندیشه ورزان سیاسی، کاملاً بی پایه و مولود آشفتگی اندیشه و استفاده نا بجای زبان و کلام بوده است. به عقیده این گروه، اگر زوائد این اندیشه ها و نظریه ها را حذف کنیم، چیز قابل اعتنایی از آن بر جای نمی ماند.
کسانی که در مقام دفاع از سیاست و نظریه سیاسی برآمده اند، در واقع نظرشان بیشتر معطوف به فلسفه سیاست و تفکر منتظم در مورد غرض و غایت حکومت است و نه الزاماً عملکرد آن. مقصود از فلسفه نیز در اینجا در واقع صورتی از فلسفه عملی است که مربوط می شود به اخلاق و هنجارهای اساسی ناظر بر سیاست. البته کسانی هستند که با اساس فلسفه سیاست نظر خوشی ندارند و حتی از آن تبرّی جسته اند و آن را مشتی افسانه پردازی و خیالبافی تلقی کرده اند. بی تردید غرض ما در اینجا کشیدن خط بطلان بر آراء و نظرات فلسفی گذشته نیست، بلکه اثبات این واقعیت است که سیاست در طول زمان از هدف و مسیر اصلی اش منحرف شده است (کاظمی، 1381: 54).
هنگامی که به ماهیت نظریه های سیاسی توجه می کنیم تفاوت های آنها را با تئوری های ناب علمی در می یابیم. معمولاً نظریه تشکیل شده از مجموعه منظمی از مفاهیم به هم پیوسته که هدف آن توصیف و تبین واقعیت است. در این معنی، تئوری نقشه ی انتزاعی است که از طریق آن دنیای اطرافمان برای ما معنی دار می شود.
وجود انبوه نظریه های مختلف و متنوع در عرصه سیاست و ناکارایی عمده آنها در تبیین امور و اوضاع جامعه، باعث بی اعتباری آنها شده است. آنها که عقیده دارند نظریه ها نقشی بیش از توضیح رجحان های پدیدآورندگانشان را ندارند، در واقع به دنبال مفرّی علمی برای توجیه و استدلال گزاره های ضد و نقیض هستند. شکی نیست که همین نظریه ها در سیر حیات خود تأثیر فراوانی بر جریانات تاریخی داشته اند. مارکس معتقد بود که نظریه سیاسی صورتی از ایدئولوژی یا آگاهی دروغین است. ولی همانگونه که شاهد بوده ایم، نظریه های سیاسی در فراز و نشیب تاریخ نقش برجسته ای ایفا کرده اند. آموزه های خود مارکس هم شامل ادعای بالا می شود. ادموند برک هم معتقد بود که نظریه سیاسی جز در صورتی که مؤید نظم موجود باشد، زیانبار است. به همین دلیل او انقلاب سال 1789 فرانسه را فاجعه ای می دانست که فلاسفه به بار آورده بودند و عده ای فریب آنها را خوردند (کاظمی، 1381: 56).
نظریه سیاسی در سطح فراملی و بین المللی وضعی بسیار پیچیده تر و آشفته تر دارد. مهمترین دلیلش آن است که مفهوم قدرت و نظم در این سطح از همان پیش فرض ها و قواعد بازی تبعیت نمی کند. میان سیاست داخلی و سیاست بین المللی نیز پیوند تنگاتنگی برقرار است و همانگونه که انتظار می رود در هر دو قلمرو تنگناها، نابسامانی ها، بی اخلاقی ها، بی هنجاری ها و آشفتگی هایی بر روی هم تأثیر متقابل دارند. در دهه پایانی قرن بیستم، با اوج گیری بحث جهانی شدن، سیاست و فرهنگ در صف مقدم تحولات گریزناپذیر قرار گرفت و به تعبیری علم سیاست تبدیل به علم فرهنگی شد. از این منظر، هر چه عرصه سیاست تنگ تر می گردد، مفهوم و کارکرد آن به قلمرو فرهنگ نزدیک تر می شود.
1 – 5 زوال سیاست: ورود به دوران ما بعد سیاسی
آیا با پایان سیاست ما باید انتظار بازگشت به وضع ماقبل سیاسی یا «وضع طبیعی» را داشته باشیم. «وضع طبیعی» که هابس از آن یاد می کند، یک واقعیت تاریخی ندارد و صرفاً یک توصیف استعاره ای از شرایطی است که انسانها قبل از تشکیل حکومت برای مصون ماندن از گزند شرارت، زیاده جویی و سلطه طلبی یکدیگر، در آن می زیسته اند. سیاست، در معنای اولیه آن نیز از شهر گرفته شده و آن به مجموعه امور و ساز و کاری که با حیات مدنی مربوط است اطلاق می گردد (کاظمی، 1381: 61). به تعبیر هانا آرنت، «هر سازمان سیاسی که آدمیان به وجود آورده باشند از جنایت نشأت گرفته است» (آرنت، 1361: 2). در واقع، اصطلاح «وضع طبیعی» بیان این معناست که در ابتدا جنایت بوده است پس، هنگامی که سامان سیاسی در جامعه مستقر شد، دیگر نباید خشونت و جنایتی ماندگار شود.
از این مقدمه می توان به نتیجه ای رسید که در واسازی مفهوم و کارکرد سیاست به ما کمک می کند. اگر هدف سیاست حذف خشونت و خروج از وضع طبیعی است، پس سیاست در تأمین آن ناکام مانده و الزاماً وضع ماقبل سیاسی اعاده می گردد (کاظمی، 1381: 62). ولی با توجه به رخدادهای بسیار غم انگیزی که بشریت در قرن اخیر تجربه کرد، شاید اطلاق دوران مابعد سیاسی منطقی تر است. نگاهی به آمار کشته شدگان جنگ های بزرگ جهانی، منطقه ای و خشونت های محلی، تردیدی باقی نمی گذارد که بشریت پس از یک چرخش حلقوی در حیات خود به وضع ماقبل سیاسی رسیده است. البته، این حقیقت مانع از آن نیست که انسان به اختراعات و ابداعات سرگیجه آور دست پیدا کرده و قدم به کرات دیگر گذاشته باشد. اما همانقدر که پیشرفت او در فن و صنعت افزون شده، زیاده طلبی، خودخواهی، سلطه جویی، بلاهت و حماقت او نیز افزایش یافته است. از این رو وضع انسان امروز با شرایط ماقبل سیاسی تفاوت چندانی ندارد. فاجعه 11 سپتامبر 2001 در ایالات متحده آمریکا که منجر به کشته شدن هزاران انسان بیگناه در حملات انتحاری به مراکز قدرت سیاسی و اقتصادی این کشور شد، شاهدی بر این مدعاست.
1 – 6 استحاله انسان سیاسی
شرایط و زمینه هایی که موجب می شود انسان در جامعه دچار از خود بیگانگی، بحران هویت و بی علاقگی سیاسی شود فراوانند. اندیشه ورزان سه لایه متفاوت ازخودبیگانگی انسان را تشخیص داده اند. لایه روانی، لایه اجتماعی و لایه سیاسی (نویمان، 1373: 447). البته تردیدی نیست که لایه های یاد شده به نحوی متأثر از هم باشند. در اینجا توجه ما بیشتر معطوف به لایه سیاسی پدیده ی از خودبیگانگی است که در نهایت منجر به سیاست گریزی و بی توجهی نسبت به مقولات سیاسی می شود. آثار این پدیده در افول تدریجی مشارکت شهروندان در امور سیاسی جامعه، سوء ظن نسبت به مشروعیت نظام سیاسی، بی اعتمادی نسبت به ساختار سیاسی و جز اینها، بروز می کند.
هنگامی که بی علاقگی سیاسی با سیاست گریزی یا از خودبیگانگی اجتماعی و روانی ترکیب شود، زمینه استحاله انسان سیاسی فراهم می گردد و نوعی کرخی و بی تفاوتی و یا عصیان و سرخوردگی به وجود می آید. غالباً در چنین وضعیتی راه برای ظهور چهره های مستبد، که بی اعتنا به قواعد بازی سیاسی وارد عرصه قدرت می شوند، هموار می گردد. به تعبیر فرانتس نویمان، مستبدان و دیکتاتورها چاره ای جز نهادینه کردن خوف، خشونت و اضطراب در جامعه ندارند (نویمان، 1373: 449). زیرا به تجربه دریافته اند که تنها از این طریق می توانند زمان فروپاشی خود را به تأخیر بیاندازند.
افول نقش احزاب سیاسی و بی اثر کردن فعالیت آنها برای بسیج سیاسی مردم در گوشه کنار دنیا، به ویژه کشورهای پیشرفته، حاکی از آن است که راهبردهای سیاسی سنتی دیگر فاقد کارایی هستند. دولت ها نیز ناگزیر از تمرکز زدایی برای پاسخگویی به مطالبات محلی و منطقه ای می باشند. این روند از قدرت و صلابت دولت های ملی می کاهد و تدبیر امور هر چه بیشتر و مؤثرتر به دست کارگزاران محلی صورت می گیرد. با تجزیه دولت ها به واحدهای کارامد کوچکتر، فاصله میان شهروندان و تصمیم گیرندگان کمتر و رابطه میان آنان ملموس تر می گردد. طبیعی است که در شرایط جدید نقش سیاسی کارگزاران سیاسی کم اثر و نقش مدیریتی آنان برای پیشبرد هدف ها و برنامه های محلی پر رنگ تر و کار ساز تر می شود.
در حقیقت روند بی علاقه شدن مردم به سیاست، واکنشی در مقابل جهانی شدن امور مختلف دنیا، از جمله سیاست و اقتصاد است که جوامع، فرهنگها و تمدن های مختلف در قرن بیست و یکم از خود بروز می دهند.
فصل دوم
بحران های سیاست در عصر جهانی شدن
این فصل در راستای پاسخ به سؤال فرعی دوم پژوهش، به بحران های سیاست در عصر جهانی شدن از جمله بحران معرفت شناختی، روش شناختی _که منجر به ظهور جنبش فرارفتاری شد_، بحران دموکراسی و … می پردازد. به یک تعبیر، جنبش فرارفتاری با غلتیدن به ورطه نسبی گرایی معرفت شناختی و روش شناختی و افتادن در مسیر علم تفسیری و فرهنگی، از یک سو دولت را به عنوان مظهر اقتدار و هویت ملی به چالش کشید و از سوی دیگر مجموعه دانش های سیاسی را از اعتبار سنتی خود انداخت.
2 – 1 جهانی شدن و بحران های سیاست
کنجکاوی انسان نسبت به محیط اطراف خود همواره دو سلسله امور را در کانون توجه او قرار داده و به گسترش طول، عرض و عمق معارف افزوده است: یکی پدیده ها و امور عالم برای درک چگونگی و چرایی آنها و دیگری روشها و قواعدی که کمک می کنند تا تغییرات محیط را در جهت امنیت، رفاه و سعادت خود مورد بهره برداری قرار دهد. ما معمولاً در شناخت پدیده های محیط با سه سطح از معرفت سر و کار داریم: در مرتبه ی اول معرفت حسی که آگاهی و کنجکاوی سطحی ما را نسبت به امور ملموس، کثیر و جزئی افزایش می دهد. در مرتبه ی دوم معرفت علمی به کمک ما می آید و علم به کلیات مربوط به دسته ی معینی از امور از آن حاصل می شود. در مرتبه ی سوم معرفت فلسفی مطرح است که دانش ما را نسبت به نتیجه ی کلی تری که از طریق تجمع و تکاثر معلومات حاصل از علوم به دست آمده، سامان می دهد (کاظمی، 1390: 285).
اکنون در پایان این کنجکاوی ساده نسبت به جهان و مقوله ی جهانی شدن سیاست، این پرسش مطرح است که آیا معرفت حاصل از نظریه ها و تحلیلها، الگوها و پارادایم ها چه اندازه توانسته عطش آگاهی و حس کنجکاوی ما را نسبت به آینده سیراب کند؟ آیا آینده را باید در امتداد تک خطی گذشته جستجو کرد و یا باید در انتظار تغییرات و تحولات انقلابی غیر قابل پیش بینی بود، به نظر می رسد ما با یک بحران معرفت شناختی و روش شناختی مواجه هستیم. هنوز پس از قرنها اندیشه ورزی و نظریه پردازی، شناخت ما از تأثیر تقابل پدیده های جهان در عرصه های مختلف و میزان ظرفیت و توانایی انسان برای تفسیر، پیش بینی و کنترل رخدادها بسیار ابتدایی است. انقلاب ارتباطات در جهان بی مرز امروزی نه تنها دغدغه های روزمره ی انسان را کاهش نداده، که به بحران اعتماد و هویت و نابردباری در جوامع دامن زده و مشروعیت حکومتها را زیر سؤال برده است.
رویکردها و رهیافت های مختلف و متنوعی که تاکنون کوشیده اند پدیده ی جهانی شدن را در یک قالب نظری عام و فراگیر قابل فهم و درک کنند، هنوز از به دست دادن یک تفسیر و تبیین منطقی و واقع بینانه فاصله دارند. تنها چیزی که می توان با اطمینان ادعا کرد، وجود بحران عمیق ساخت شکن در ابعاد سطوح مختلف مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در جهان است که آثار و ظواهر آن هر از گاهی در برخی مناطق متجلی می شود. بحران معمولاً یک نشانه است و مانند تب در بدن بیمار از وجود عارضه ای پنهانی و درونی خبر می دهد. تجویز هرگونه درمانی قبل از شناخت درد ممکن است اوضاع را وخیم تر کند. اما ابزارهای معرفتی و نظری که امروزه ما در دست داریم آنچنان پراکنده، متنوع و گسترده است که کمک شایانی به تشخیص درد نمی کند. هر مکتب و نحله ی فکری از منظر خاص خود به اوضاع می نگرد؛ چپ های نو و کهنه گرایان، محافظه کاران، بنیادگرایان، واقع گرایان، آرمان گرایان، ساخت گرایان، عمل گرایان و … بیشترین انتقادات به جهانی شدن و نظریه های جدید نظام جهانی از درون خود غرب که مدعی اصلی قضیه است بیرون آمده است (کاظمی، 1390: 287). ما نیز در این سوی جهان در این مورد مانند سایر عرصه های معرفتی تنها مصرف کننده ی اندیشه های آنان هستم. حتی در برخی موارد از به کارگیری و تفسیر درست آراء و نظرهای دیگران نیز توان لازم را نداریم و گاهی برای سرپوش گذاشتن روی کاستی های خود دست به تحریف می زنیم و چون حقیقت را نمی بینیم ره افسانه می زنیم. اسطوره سازی و پناه گرفتن در پشت تخیّلات کودکانه گرچه دور از شأن دنیای علم و تجربه است ولی کمترین حسن آن جبران ناآگاهی و اقناع کنجکاوی است. در عین حال، دست به دامان نظریه های گوناگون پر طمطراق شدن برای تفسیر امور جهان، تنها بر ابهامات ما بر سر راه شناخت بحران می افزاید.
2 – 2 تأثیر شتاب تحولات بر معرفت انسان
جهان در آستانه ی ورود به قرن بیست و یکم دستخوش بحران های سرنوشت سازی است که در تمام قلمروهای زیستی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فکری و … ملیت ها و دولت ها را به خود مشغول کرده است. رشد فزاینده ی جمعیت، تخریب محیط زیست، توسعه نامتعادل، تنش های قومی _نژادی، ملی گرایی افسار گسیخته، رقابت های نظامی، اقتصادی، بحران های مشروعیت، بی اعتمادی، بحران هویت، تعارضات فرهنگی، شکاف طبقاتی و … از جمله عواملی هستند که به این بحران ها شتاب می دهند. ارزش ها و هنجارهای حاکم بر جوامع فوق صنعتی می روند که بر ساختارها و نظام رفتاری و انگیزشی ملت ها غلبه کنند. نظم در شرف تکوین جهانی خود به عنوان مهمترین عامل و منشاء بی نظمی به مناقشات دام می زند و زمینه را برای فعال شدن بحران های خفته فراهم می آورد (کاظمی، 1381: 103). تکنولوژی های شگرف و ریزپردازنده ها انقلاب عظیمی در قلمرو ذخیره، پردازش و کاربرد اطلاعات ایجاد کرده اند. نهادها و ساختارهای سیاسی _اجتماعی توان رویارویی یا همراهی با این بحران ها را ندارند. در واقع علم بشری بجای آنکه به کار رفع معضلات و حل مسائل مبتلا به انسان درآید خود موجد مشکلات عظیمی شده که جهان را به سمت یک بن بست تمام عیار پیش می برد.