دانلود پایان نامه ارشد درمورد معرفت نفس، امام صادق

خلق شده است،1 در اصطلاح ارکان ( عناصر اربعه که همان آب و خاک و هوا و آتش میباشد) در مقادیر مختلف و نسبت‏هاى نابرابر باهم ترکیب شوند، کیفیات جدیدى ایجاد مى‏کنند که همان مزاج‏ها هستند. عناصر جهت ایجاد بیشترین تماس با یکدیگر، به ذرات بسیار ریزى تقسیم مى‏شوند. هنگامى که این ذرات بر هم اثر کنند، کیفیتى تازه بوجود مى‏آید که سراسر ذرات عناصر را در بر مى‏گیرد. از آنجایى که عناصر داراى چهار کیفیت هستند (گرمى، سردى، خشکى و ترى)، پس مزاج جسم تازه تشکیل‏شده یا تجزیه ‏شده نیز ما حصل این چهار کیفیت است.2
اعتدال طبایع اربعه: مفهوم اعتدال در مزاج، به معنای بهره‌وری هر موجود به مقتضای ظرفیت وجودی خود، از کیفیات (سردی ،گرمی،تری،خشکی) است در حالت اعتدال، همه کیفیات متضاد یعنی گرمی و سردی از یک سو و خشکی و تری از سوی دیگر، یکدیگر را خنثی می‌کنند و در جسم حاصل اثری از هیچ‌یک دیده نمی شود.3 پس مفهوم اعتدال طبع و مزاج در اصطلاح کیفیت بدن و یا اندامى است که در آن عناصر درهم آمیخته از لحاظ کم و زیادی، با چنان سهم عادلانه‏اى شرکت کرده باشند که مزاج نیازمند آن است.4
تعالی اخلاق: در تعریف اخلاق گفتهاند: عبارت است از ملکه یا حالت استوار درونی که ممکن است در فردی به صورت ذاتی و طبیعی وجود داشته باشد و یا وراثت و تمرین و تکرار منشا آن باشد. به هر روی صفت راسخ درونی را “خلق” گویند که امکان دارد “فضیلت” باشد و منشأ رفتار خوب باشد و یا “رذیلت” باشد و منشأ کردار زشت باشد. حال اگر این ملکه یا حالت استوار درونی رو به سیر صعودی و حد عالی خود پیش برود تعالی اخلاق شکل می گیرد.5 ?
1-1-11- تعریف طبع
1-1-12- طبع در لغت
الطبایع جمع مکسر الطَّبِیعهُ میباشد. یعنی خلقت و طبیعتی که انسان بر اساس آن خلق شده است.6 مرحوم طریحی در لغت نامه شیعی مجمع البحرین آورده که طبیعت، مزاج انسان است که از اخلاط (چهارگانه) ترکیب شده است.7
در کتاب بحر الجواهر که یک لغت نامه طبی است، چنین آمده است که طبع حالتی است که انسان بران حالت سرشته و خلق شده است.8 و در فرهنگ لغت طبی، الماء به همین معنی اشاره شده و و افزوده شده است که لفظ طبیعت بر معانی متعددی اطلاق میشود مثلاً گفته میشود فلانی طبیعتش چنین است یعنی خلق و خوی او این گونه است. و از معانی دیگر طبع که در مورد موضوع ما کاربرد دارد مزاج است، به عنوان مثال گفته میشود طبیعت استخوان سرد وخشک است یعنی مزاج آن سرد وخشک است.9 البته لازم به ذکر است که طبع در اصطلاح قرآنی به معنی ختم هم آمده که معنی مورد نظر ما نمیباشد. با توجه به مباحث ذکرشده معنی مورد نظر ما از طبع، همان مزاج میباشد.
1-1-13- طبع در اصطلاح
در اصطلاح، طبع و مزاج به یک معنی تعریف میشود و آن ‏ عبارت از چنان کیفیتى است که از واکنش متقابل اجزاى ریز مواد متضاد بوجود مى‏آید. در این واکنش متقابل، بخش زیادى از یک یا چند ماده با بخش زیادى از ماده یا مواد متخالف باهم مى‏آمیزند، برهم تأثیر مى‏کنند و از این آمیزش کیفیت متشابهى حاصل مى‏شود که آن را مزاج نامیده‏اند.10 به عبارت ساده‏تر هرگاه ارکان(عناصراربعه که همان اب و خاک و هوا و آتش میباشد) در مقادیر مختلف و نسبت‏هاى نابرابر باهم ترکیب شوند، کیفیات جدیدى ایجاد مى‏کنند که همان مزاج‏ها هستند. عناصر جهت ایجاد بیشترین تماس با یکدیگر، به ذرات بسیار ریزى تقسیم مى‏شوند. هنگامى که این ذرات برهم اثر کنند، کیفیتى تازه بوجود مى‏آید که سراسر ذرات عناصر را در بر مى‏گیرد. از آنجایى که عناصر داراى چهار کیفیت هستند (گرمى، سردى، خشکى و ترى)، پس مزاج جسم تازه تشکیل ‏شده یا تجزیه ‏شده نیز ما حصل این چهار کیفیت است.11

فصل 2

2-1- مقدمه بحث
براساس مطالعات و بررسیهای ما روح ناظر در اکثر روایاتی که در مورد تغذیه و اصول درمانی جسم انسان که رابطه تنگاتنگی با تعالی اخلاق و مسایل روحی دارد بر مبنی طبایع اربعه صادر شده است. در بعضی روایات یکی از ارکان خودشناسی و معرفت نفس، طبایع اربعه میباشد. ما این بحث را در این موضع مطرح کردیم، بدان علت که بعضی به استناد به مبانی جدید غربی طبایع اربعه و تأثیر آن در جسم وروح را منکرند و آن را علمی نمیدانند، در حالی که علوم بشری ناقص است و هزاران سال هم بدود به پایه وحی و علوم اهل بیت (ع) نمیرسد؛ فلذا باید آن علوم را بر مبانی اهل بیت (ع) عرضه کرده و مبنی را قرآن و روایات قرار دهیم نه اینکه قرآن و روایات را با علوم غربی بسنجیم و سقم و صحتش را براساس آن علوم بررسی کنیم.
در اینجا روایتی را به عنوان مقدمه میآوریم که نشانگر رابطه جسم انسان با تعالی اخلاق و مسایل روحی و خود شناسی میباشد، مانند روایتی که مرحوم صدوق در کتاب علل الشرایع ذکر کرده است که از معتبرترین اصول روایى شیعه مى‏باشد که در مجموعه‏هاى روایتى بزرگ شیعه مانند” بحار الأنوار” و ” وسائل الشیعه” از آن نقل شده و به آن استناد نموده‏اند و از جمله کتاب‏هاى روایى معتبرى است که علماى شیعه در اجازات خود، روایت آن را به یکدیگر اجازه مى‏داده‏اند. متن روایت چنین است:
“حضرت صادق علیهاالسّلام فرمود: شناختن مرد نفس خود را آنست که بداند در بدنش چهار طبیعت و چهار ستون و چهار رکن است و طبیعت چهارگانه او عبارتست از: خون، و صفرا، و سودا، و بلغم… و در بدن هر کسى دو عامل مؤثر است که رفتار و گفتار و کردارش به آنها وابسته است، اول: گرمى، دوم: سردى، و بواسطه گرمى بد
نست که آدمى وحشت میکند و یا با نشاط مى‏شود، و یا مرتکب قتل و جنایت و دزدى میگردد و خود خواه و مستبد برأى خواهد گردید، و یا با دیگران در امور مشورت مینماید و یا فسق‏ و فجور و زنا میکند و یا فروتنى و یا تکبر میورزد و اگر سردى بر او غالب گردید افسرده و مهموم و محزون میگردد، و یا خود را ذلیل و خوار مى‏پندارد، و یا خاطرات خسته‏کننده را در مغز خود پرورش میدهد، و یا فراموشى بر او مستولى مى‏شود، و یا از زندگى سعادتمندانه مأیوس مى‏شود و این عوارضى است که موجب بیمارى (هاى روحى و جسمى) میگردد، و این دو عامل مؤثر در اثر غذا است که گاهى انسان بموقع میل میکند و گاه در غیر موقع غذا میخورد، و این واضح و معلوم است که غذاى نابجا و غیر موقع خوردن راه را براى تسلط همه نوع بیمارى باز میکند”.12
با توجه به این روایت شریف فهمیده میشود، کسانی که میخواهند خود شناسی کنند باید رکن شناخت طبایع را هم بدانند به اینکه کسی که طبع گرمی دارد نفس او مستعد خودخواهی و استبداد و وحشت و زنا و یا فروتنی و یا تکبر میباشد و کسی که طبع سردی دارد، چنین کسی زمینه افسردگی و محزون بودن و فراموشی و یاس را دارد.
در این حدیث امام صادق(ع) میفرماید: خود شناسی به این است که انسان را به چهار طبیعت، چهار ستون، و چهار رکن بشناسیم. طبیعتها عبارتند از خون و مره (صفرا وسودا) بلغم و بادها. ستونها نیز عبارتند از عقل و فهم و محفوظات و علم. ارکان هم شامل نور و آتش (حرارت) و روح و آب است.
صورت انسان سرشت و گل اوست. انسان با نور می بیند، با آتش (حرارت مزاج) میخورد و مینوشد و با روح (مایع حیاتی) آمیزش و حرکت میکند و با آب (رطوبت) مزه چشیدنیها و غذاها را درک میکند. اگر عقل از نور تأیید شود، انسان عالم، حافظه دار، زیرک، هوشیار و با فهم خواهد بود و با اخلاص در توحید و اقراربه طاعت خواهد دانست در چه وضعیتی است و آنچه از مواهب عالم دریافت میکند از کجا برایش می آید و به کجا خواهد رفت.
خون در وجود انسان گاه با حرارت جریان دارد (گرمی مزاج) و گاه با برودت (سردی مزاج). آن گاه که حرارت آید، سرمست، طغیانگر و شادمان شود و دست به قتل و سرقت و… زند، و آن گاه که سرد شود اندوهگین، و محزون، افتاده و نزار و فراموشکار گردد. اینها عوارضی است که باعث بیماریها میشود و کمترین و سادهترین آنها اتفاق نمیافتد، مگر بر اثر خطایی که سر می زند.
عملکرد (فیزیولوژی) وجود انسان چنین است که با وجود حرارت میخورد و میآشامد و کار میکند، به وسیله باد( به کمک هوا) میشنود و میبوید، به وسیله آب مزه غذا و اشربه را حس میکند و با روح حرکت میکند و اگر معده حرارت نداشت غذا و نوشیدنی در بدن هضم نمی شد. اگر روح نبود انسان رفت و آمد نداشت. اگر سردی آب نبود، حرارت معده آن را میسوزاند. اگر نور نبود نمیدید و نمی فهمید. سرشت انسان از گل است، استخوانها در بدن چون درخت در زمین است و موها مثل برگ گیاهان و اعصاب همانند پوست درختان و حون نظیر آبهای روان است. چنان که زمین بدون آب نباید باشد، بدون خون هم قوامی ندارد. در خلقت انسان مواد جهان به هم آمیخته و چون خدا این دو (جسم و روح) را با هم ترکیب کرده، زمین جایگاه زندگی بشر گشته، چه از عنصر آسمانی و ملکوتی تنزل کرده و آنگاه که خداوند این دو عنصر را از هم جدا سازد (جدایی ملک و ملکوت) مرگ فرا رسد، باز ماده آن جهانی به آسمان باز میگردد. روحش در نزد پروردگار باقی است؛ زیرا بین روح و بدن جدایی افتد و روح و نور به قدرت نخست باز گردد و بدن را که از مواد دنیا فراهم آمده ترک گوید. سر فساد و در هم ریختن بدن این است که باد و هوا و آب بدن را میمکد، گل خشک میگردد و خشک گشته و میپوسد و هر یک به حقیقت اولیه میپیوندند و جان به وسیله نفس جنبش دارد و جنبش نفس از باد (هوا) است. نفس مومن نوری است موید به عقل و نفس کافراتش است موید به شیطنت. و این از شکل اتش است و آن از جنس نور.
این حدیث نشانگر رابطه تنگاتنگ طبع و اخلاق است و نقش و وجود طبایع اربعه را در وجود انسان به ما میآموزد و با توجه به چنین احادیثی کسانی که بر این باورند که میشود، مسایل جسم و روح را کاملاً از هم جداگانه بحث کرد و این دو مقوله ارتباط قابل توجهی با همدیگر ندارند، دچار اشتباه در استنباط و فهم مسایل روح و جسم میشوند.
روایات فراوانی داریم که طبایع چهارگانه در آن مطرح شده و یا به یکی از طبایع اشاره شده و مورد بحث قرار گرفته است و در صورت غلبه هر یکی از این طبایع به درمانهای مربوطه پرداخته است، که خود اساس طب اسلامی است و در این موضوع با طب سنتی ما مشترک است. اشتراک طب اسلامی و سنتی در موضوع محوری طبایع و مزاجها، علامت واحد بودن سرچشمه این دو میباشد که منشاء وحیانی دارد؛ چنانکه بعضی از علماء مثل مرحوم شیخ مفید به آن اشاره دارند، شیخ مفید (رحمه الله علیه) در این باره می‌فرماید: طب، دانشی است که آگاهی از آن امری ثابت است و راه دسترسی بدان نیز وحی است. عالمان به این دانش، آن را تنها از پیامبران کسب کردند، زیرا نه برای شناخت حقیقت بیماری جز به کمک سمع (ادل? نقلی) راهی هست و نه برای آگاه شدن به درمان، راهی جُز توقیف (یعنی از وحی ) به خاطر همین، یگانه راهِ این آگاهی شنیدن از همان خدایی است که به هم? نهفته‌ها آگاه است.13 البته ما در این بحث منکر این نیستیم که طب سنتی هم دچار بعضی از تحریفات شده است که نشانه آن استفاده از محرمات در طب سنتی میباشد. مثل شراب و اکل الطین (خوردن بعضی از گلها) و … .
روایاتی که در مورد طبایع اربعه و مزاج هستند، نشانگر حقانیت وجود طبایع
اربعه در وجود انسان میباشند ولو اینکه با مبانی علوم غربی ناسازگار باشند و بعضی از دانشمندان ما با تکیه بر این علوم به انکار واقعیت تأثیر طبایع اربعه در وجود انسان بپردازند، و ما در علم اخلاق و طب اسلامی به شناخت طبایع نیاز اساسی و پایهای داریم و امیداوریم خداوند ما را به حقایق امور رهنمود سازد.
نکته دیگری که در این جا قابل بحث و بررسی است، ضعف سند بعضی از این روایات است که با تکرار مکرر آن چه بصورت معنی و چه بصورت لفظ قابل جبران است. و علمای بزرگ ما مثل شیخ صدوق و کلینی و مجلسی و حر عاملی و سایر علماء آنها را در کتابهای خود ذکر کرده و بعضاً شرح دادهاند. و خیلی از علماء کتابهای مستقلی در طب اسلامی نوشتهاند و خیلی از این احادیث در این کتابها بر مبنی طبایع اربعه میباشد.
نکته دیگر اینکه معمولا در اینگونه روایات، داعیه بر تحریف خیلی کم است، چون خلفاء مسلمین و مردم ولو برای سلامت دنیویشان هم که شده به این علوم نیاز داشتند

دیدگاهتان را بنویسید