جرایم سازمان یافته

اکنون دیگر روش ها، اندیشه ها، ایدئولوژی ها و نظریه ها در قلمرو علوم انسانی و اجتماعی، که قرن بیستم را در سیطره احکام و قانونمندی های خود اسیر کرده بودند، پاسخگوی نیازهای انسانها و جهانی که به پیشواز قرن بیست و یکم می رود نیستند. شناخت ما از تأثیر متقابل پدیده های پیچیده جهان امروز در عرصه های مختلف و عملکرد آنها و میزان ظرفیت و توانایی انسان برای پیش بینی و کنترل رخدادها بسیار ابتدایی است. در واقع معضل اصلی انسان در زمان حاضر، مشکل شناخت و ابزارهای شناختی است.
«فرانسیس بیکن» انگلیسی در سال 1605 نوشت: وقی ما قوانین طبیعت را شناختیم، می توانیم بر طبیعت چیره شویم؛ تاکنون برده آن بوده ایم. علم راهی است به سوی آرمانشهر. ولی از آنجا که راهی است پر پیچ و خم و دشوار تاریک، انسان به آسانی آن را گم می کند و به جای آنکه به سر منزل رستگاری برسد، سرانجامش به تباهی می کشد (کاظمی، 1381: 104).
2 – 3 بحران معرفت شناختی
ریمون آرون در کتاب مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی می گوید «کمتر نسلی سراغ داریم که در حال «بحران» یا به عبارت دیگر در نقطه «چرخش» تاریخ به سر می برد» (آرون، 1364: 434). او اضافه می کند که از قرن شانزده به اینسو، به دشواری می توان نسلی را یافت که خود را در دوره ای از ثبات تصور کرده باشد. به اعتقاد او، احساس ثبات همیشه با نگاه به گذشته انسان دست می دهد.
از دیدگاه روش شناسی در عرصه اندیشه ورزی و نظریه پردازی، بحران ها موجب حرکت و پویایی می گردند و با بروز آنها انگیزه تلاش برای دستیابی به الگوهای جدید و تبیین های تازه فراهم می شود. حتی برخی بروز بحران را پیش شرط طرح نظریه های جدید در حوزه علوم مختلف می دانند. معمولاً هنگامی که نشانه های بحران در افق قلمرو علم ظاهر می گردد، کوشش برای تدبیر و مقابله با آن آغاز می شود؛ و آن زمانی است که نظریه ها و الگوهای قانونمند موجود ظرفیت و توان لازم برای تبیین پدیده ها و امور حادث شده را ندارند. البته لازم به ذکر است که با بروز بحران و اظهار عجز قواعد موجود و پیشین، یافته ها و معرفت های گذشته دفعتاً به حال استحاله در نمی آیند، بلکه تحت تأثیر شرایط پیش آمده، به بازسازی و تطبیق خود می پردازند و در جوار ساختارها و نظریه های جدید به حیات خود در حاشیه ادامه می دهند. این چرخه از دوران های گذشته تا به حال در یک حرکت تکاملی وجود داشته است و بدیهی است که در آینده نیز تداوم خواهد داشت. لذا یک پژوهشگر سیاست نباید خود را اسیر جزمیات کند یا مقید و محدود به یک نظریه و یا یک روش، ولو عقیم و ناکارآمد، باشد. اما ضرورت دارد که او بینش منسجمی برای خویشتن بنا کند تا بر مبنای آن بتواند انتخاب های شایسته و مناسب ارزش های خود به عمل آورد. در چنین حوالی، بحران در عرصه شناخت را باید به فال نیک گرفت و اندیشه پویا را در آن به جولان درآورد.
نیوتون و دکارت جهان را مجموعه ای متشکل از اجزاء تلقی می کردند که در آن قانون علت و معلول حاکم است. رابطه میان پدیده ها در این فراگرد بینشی ساده و خطی بود. به این معنی که هر چیزی از نقطه ای آغاز و در نقطه ای پایان می یافت. واقعیت ها و تصورات از هم جدا بودند. در این نظام فکری، هنگامی که ما شناخت لازم را از علت و معلول حاصل می کردیم، قادر بودیم مسیر حرکت و آثار را از طریق علت ها پیش بینی و کنترل کنیم.
در این نوع معرفت علمی که جهان را در یک رابطه ی علّی و مادی تبیین می کرد، طبعاً نظام ارزشی و اعتقادی نمی توانست جایگاهی داشته باشد. حال آنکه امروزه برای همگان روشن است که انسان قبل از آنکه یک ماشین متحرک تک ساحتی باشد، تحت تأثیر مجموعه ای از عوامل و متغیرهای مادی و معنوی در کنش پیوسته و متقابل با محیط خود قرار دارد و نظام انگیزشی و رفتاری او در تعامل مستمر با ارزش ها و ساختارهای سیاسی _اجتماعی می باشد، این انسانها هستند که با دست و اندیشه و ظرفیت های متنوع خود، فلسفه ی سیاسی جامعه را از طریق نهادهای سنتی یا قانونی به منصه ظهور در می آورد و به نظام ارزشی و هنجارهای مربوط به آن فعلیت می بخشند (کاظمی، 1381: 108).
انسان ها در لباس دولتمرد، سیاستمدار، مدیر، فرمانده، شهروند عادی و … پیوسته در تلاشند در قلمرو کار و مسئولیت خود تصمیمات معقول اتخاذ کنند و از آن طریق منافع و مصالح خود و جامعه ای که به آن تعلق دارند به بهترین وجهی تأمین کنند. طبیعی است هر جا پای انسان ها در میان باشد، ما نمی توانیم با روش ها و ساز و کارهای صرفاً مکانیکی رفتار و روابط آنها را پیش بینی کرده و به نظم درآوریم. چرا که امروز با وجود انبوه اطلاعات و آگاهی هایی که ما درباره روابط فردی و گروهی انسان ها داریم، هنوز از پیش بینی، کنترل و نظارت بر امور فکری و رفتاری آنها قاصریم. انسان آمیزه ای از جهل و دانایی، نیکی و بدی، زشتی و زیبایی است و ذهن و سرشت او در دریایی از تاریکی و روشنی غوطه می خورد. این انسان بسته به ادراک و دریافت های خود از محرک های محیط، قادر است همه ی این صفات و خصوصیات را از خود بروز بدهد. پس ما با موجود غامضی طرف هستیم که هیچگاه رفتار فردی و اجتماعی او تابع قانونمندی های روانشناختی، جامعه شناختی و مردم شناختی و دیگر شناخت ها نیست.
این انسان توانسته است ذره اتم را بشکافد و از نیروی عظیم آن هم در جهت رفاه و هم تخریب و نابودی بشر استفاده کند. او قادر است جنگ های عظیمی را در گستره گیتی به راه بیاندازد و همنوعان خود را به کوره آدم سوزی بفرستد و هم قادر بوده است که قدم به کره ماه بگذارد و از آنجا پیام دوستی به سایر کرات ناشناخته بفرستد. او، هم خود را موظف دیده که مسیر یک شاهراه را به خاطر حفظ حریم لانه یک لک لک تغییر دهد و هم جنگلهای ویتنام شمالی را با بمب ناپالم، همراه پرنده و چرنده و کشاورزان مبدل به خاکستر کند.
از دوران باستان تا زمان حاضر، کوشش همه اندیشه ورزان سیاسی _اجتماعی برای شناخت ابعاد تاریک و متخلخل ذهن انسان بوده است. انبوه دانش ها و اطلاعات تلنبار شده نه تنها کمک شایانی در این خصوص نکرده، بلکه با افزایش آگاهی ها، ظرفیت پیش بینی رفتارها کاهش یافته است. به نظر می رسد ما با نوعی تناقض مواجه باشیم. چرا که هر چه ابزار تحلیل و روش های آگاه سازی و اطلاع رسانی پیشرفت می کنند، شناخت ما از پدیده ها و توانایی ما بر ای کنترل امور کمتر می شود.
جای شگفتی نیست که هر چه اطلاعات مردم درباره نهادها، ساختارها، حکومت ها و عملکرد آنها در عرصه سیاسی و بین المللی بیشتر می شود، اعتماد آنان نسبت به حقانیت، اعتبار و مشروعیت آنها کمتر می گردد. انقلاب ارتباطات به بحران اعتماد در همه جا دامن زده و فسادها و سوءاستفاده ها، عملکردهای غیر اخلاقی، غیر قانونی، غیر انسانی را به سرعت برملا کرده و فاصله حکومت ها با مردم را بیشتر می کنند. در این وادی پر از ابهام، ریا و فریبکاری، انسانها از سیاست گریزان می شوند، مشارکت، وفاق، همبستگی ملی، اخلاق اجتماعی و … مفهوم خود را از دست می دهد. در چنین فضایی تلاش برای تحقق آرمانها و ارزش های والای جامعه، جای خود را به تعارض، تضاد، جنگ و خصومت داده، از خود بیگانگی، عناد، تکروی، پول مداری و گرایش به ضد ارزش ها افزایش می یابد.
تحولات، تغییرات و بحران ها آنچنان سریع و بی مقدمه حادث می شوند، که روش ها و ابزارهای تحلیل و پژوهش محملی برای به کارگیری و آزمون در عرصه عمل پیدا نمی کنند. هنوز یک مدل نظری برای تبیین رفتار یک بازیگر، یک سیستم، یک حکومت طراحی نشده، موج جدیدی همه ی نقشه ها را بر آب می دهد.
فرضیه ها عرصه ای برای ارزیابی و اثربخشی پیدا نمی کنند، چرا که سرعت و تنوع تحولات فرصتی برای مکث و یا آزمون و خطا باقی نمی گذارند. نظریه های متعارض، پژوهشگر سیاسی را در بلا تکلیفی برای انتخاب موضوع و روش قرار می دهد. ارزش های ناهمگن و متضاد، اندیشه ورزان را به سمت گیری های تنگ نظرانه فردی می کشند تا دفاع از هنجارهای درونی شده و اساسی جامعه. ریاکاری و فرصت طلبی مقطعی جای پای بندی به اصول و جهان بینی را می گیرد. ارزش های علم و دست آوردهای دانش فنی، متاعی می شود که در طَبق روشنفکری برای کسب مال و منال عرضه بازار ریاکاری و زراندوزی می گردد. تکنیک ها و روش های پیشرفته تبلیغاتی و وسایل ارتباط جمعی، ابزاری می شود برای تحمیق توده ها، سرپوش گذاشتن روی نارسایی ها و خطاها و غفلت ها. روش های قانونی، چماقی می شود برای تحدید آزادی ها و رخنه در حریم مغزها و خلوت انسان ها. توجیهات فلسفی مفرّی می شود برای تحکیم جزمیات و تنفیذ ایدئولوژی ها، رهیافت های تلخ و دردآلود فقر و نکبت و عقب ماندگی زمان حال و افق های تاریک آینده.
2 – 4 بحران روش شناختی
اگر از ما بپرسند کدام بحران بیش از همه بر سرنوشت انسان در قرن بیست و یکم تأثیر خواهد گذارد، هر کس به فراخور حال مقام خود نظری خواهد داد. ممکن است برای پاسخ به این پرسش ذهن ما متوجه مسائل و مشکلات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، زیست محیطی و … در جوامع ملی و نظام جهانی شود. بی تردید، جهان ما در عمر دراز و سیر تکاملی و تکوینی خود هر از گاهی با نوعی از این بحران ها درگیر بوده است و در آینده نیز خواهد بود. مشکل اساسی ما در دوران های مختلف تاریخ، در واقع نداشتن ابزار و روش مناسب برای شناخت شکل و ماهیت و نداشتن بینش مکفی از طریق کسب معرفت علمی و تجربی و هنجاری از رخدادهای بحرانی بوده است. لذا از دیدگاه ما، بحران آینده را باید در روش و بینش ما جستجو و تدبیر کرد.
اگر به گذشته نگاه کنیم، ریشه های این بحران را می توانیم از زمانی که فلسفه و علم راه خود را از هم جدا کردند، پی جویی کنیم. هنگامی که فلسفه و علم راه خود را از هم جدا کردند، بحرانی در قلمرو شناخت حاصل شد. در واقع بحران فوق از فلسفه آغاز گردید و رویدادهای اساسی قرن نوزدهم در قلمرو اندیشه و تفکرات کانت نیچه، راه را برای نظریه «هایدگر» در قرن بیستم هموار کرد که اساس و ماهیت هستی زیر سؤال قرار گرفت. در چنین شرایطی بود که پیوند مجدد علم و فلسفه برقرار شد و «پوزیتویسم منطقی» حاصل آن بود. «کارل پوپر» نشان داد که «علمی بودن نظریه در ابطال پذیری آن است». از این دیدگاه، نارسایی در ارزیابی و وارسی نظریه، خود بخود باعث نارسایی استقراء به مثابه دلیل مطلق است و از نظر «پوپر» منطق «قیاسی» ارزش تعیین کننده ای برای وارسی دارد و اساسی غیر قابل انکار برای حقیقت ایجاد می کند. البته این منطق به سهولت پذیرفتنی نیست و نارسایی درونی دارد.
بحرانی که در بنیان های شناخت علمی بوجود آمد، خود بخود با بحران بنیان های شناخت فلسفی همراه شد و هر دو آنها موجد ایجاد تعارضاتی در قلمرو کلان شناخت گردید و همه چیز در ابهام و تاریکی فرو رفت و در هاله ای از نسبیّت و تردید قرار گرفت.
2 – 5 بحران دولت های ملی
امروزه عصر جهانی شدن با شدت و ضعف های گوناگون موقعیت دولت ملی را دستخوش دگرگونی نموده، عناصر متشکله آن از جمله ملیت، سرزمین، حکومت و حاکمیت و نیز تعاملات میان آنها را متحول نموده است. به گونه ای که رابطه ی سنتی میان مشروعیت، کارآیی، استقلال و اقتدار به هیچ وجه نمی تواند مبین موقعیت دولت در عرصه داخلی و بین المللی باشد (قوام، 1380: 694). دانیل بل نیز حدود پانزده سال پیش، مدعی شد که نهاد دولت _ملت «برای مسائل بزرگ زندگی بسیار کوچک است و برای مسائل کوچک زندگی بسیار بزرگ» (Bell, 1987: 14). گرچه تردید در کارآیی و شایستگی مهم ترین نهاد و سازمان سیاسی مدرن به اندازه ی عمر آن پیشینه دارد، اما فرایند پرشتاب و فراگیر جهانی شدن در دهه های اخیر، ناتوانی و ناکارآمدی نهاد دولت را به آشکارترین وجه نمایان کرده است.
فرسایش محیط زیست و اعتمادناپذیری قابلیت فناوری عالی مخاطرات تازه ای آفریده است که به مرزهای ملی بی اعتنا است. «چرنویل»، «حفره ی ازن»، «باران اسیدی» از جمله حوادث و تحولات اکولوژیکی اند که دارای چنان دامنه و حدّتی هستند که نمی توان از درون چارچوب های ملی به آنها پرداخت؛ از همین رو اینها ظرفیت دولتهای منفرد را در حفظ نظم داخلی از کار می اندازند. جنبه های دیگری نیز هست که مرزهای دولت _ملت را هر چه بیشتر خلل پذیر می کند. کافی است به جرایم سازمان یافته مثل قاچاق مواد مخدر و اسلحه اشاره کنیم (هابرماس،1380: 105).
وقتی از «تحلیل رفتن قدرت» دولت _ملت سخن می گوییم در وهله ی اول به سیر تحول دولت مدرن نظر داریم که نخست با صلح وستفالی تولد یافت. سیمای نظام دولت _ملت در الزامات حقوق بین الملل کلاسیک و در توصیف های دانشمندان رئالیست در علم سیاست ترسیم شده است. بنا به الگوی که به این ترتیب ترسیم شده است دنیای دولت ها دربرگیرنده دولت _ملت هایی است که در یک محیط پر هرج و مرج به مثابه بازیگران مستقلی محسوب می شوند که در تلاش برای حفظ و توسعه ی قدرت خود به اتخاذ تصیم های کمتر یا بیشتر عقلانی دست می زنند. اما این الگوی سنتی هر روز کمتر با وضعیت جاری جور در می آید. در حالی که حاکمیت دولت و انحصار کاربرد نیروی قهر در ظاهر و به طور رسمی تغییری نکرده است، در هم تنیدگی های افزاینده جامعه ی جهانی این فرض را به معارضه کشیده است که سیاستهای ملی محصر در قلمرو ملی هنوز هم بتواند برای اداره ی سرنوشت دولت _ملت های منفرد حکایت کند (هابرماس، 1380: 107).
چنانکه در تعریف جهانی شدن بیان شد، فرایند موردنظر عبارت است از ادغام مردم دنیا در جامعه ای واحد یا پیوند فرد _جامعه در گستره ای جهانی. به بیان دیگر بی بستر شدن روابط و کنش های اجتماعی در نتیجه ی فشردگی فضا و زمان، امکان برقراری روابط میان انسان های بسیار دور از هم یا به قول گیدنز، «دیگرهای غایب» را فراهم کرده، بستر و فضایی بسیار فراخ برای روابط اجتماعی پدید می آورد. بستر مورد نظر همان جامعه ی جهانی است که البته تا رسیدن به مرحله ی کمال و پیشرفته راهی دراز و پرفراز و نشیب دارد.