تحقیق (پایان نامه) : باورهای غیرمنطقی اساسی، طرحواره های ناسازگار اولیه و بهزیستی روانی

2-6-1-1-    فقدان عزت نفس و افسردگی:

بر اساس این مدل، افسردگی از ناتوانی ایگو در رها کردن اهداف و عقاید دست نیافتنی ایجاد می شود. چون ساختار ایگو در واقعیت فرهنگی و اجتماعی ریشه دارد، فقدان عزت نفس می تواند از فقدان های نمادین مثل فقدان قدرت، موقعیت اجتماعی، نقش ها، هویت، ارزش ها و هدف وجودی نیز ایجاد شود. عزت نفس بخشی از هسته عادت های افراد است و از این رو عنصری سازنده برای ساختار شخصیت است. در واقع، عزت نفس پایین، خصیصه اصلی شخصیت افسرده است. اگرچه قابل فهم است چنین افرادی در رویارویی با سختی های محیطی، می توانند به آسانی دچار مالیخولیا شوند، اما آشکار نیست چرا افراد ظاهرا با اعتماد به نفس بالا ( مانندافراد با شخصیت هیپومانیا یا خودشیفته)، هم به مالیخولیا دچار می شوند. همچنین بر خلاف آنچه که تصور می شود، دوره های مانیک ممکن است از یک خط پایه عزت نفس پایین ایجاد شود (اکیسکال، 2005).

2-6-1-2-    افسردگی و تقویت[1]

محققانی مانند پیتر لوینسون، در فرمول بندی بالینی خود از افسردگی به نقایص ویژه مکانیزم های تقویت پرداخته اند. مطابق با مدل تقویت، رفتار افسردگی به فقدان پاداش های مناسب و به ویژه به دریافت پاداش های غیر ممکن مربوط می شود. از نظر این دیدگاه، بعضی محیط ها به طور پیوسته افراد را از فرصت های پاداش دهنده محروم می کنند. در نتیجه افراد را در یک حالت مزمن کسالت، فقدان لذت و نا امیدی قرار می دهند. استدلال بالا بیشتر در مواردی چون مصیبت اجتماعی [2]مناسب است تا افسردگی بالینی. یک مکانیزم مفروض موجه تر، ارائه پاداش هایی است که در پاسخ به فعالیت های درخور پاداش نیست. به عبارت دیگر، دریافت پاداش هایی که شخص خود را مستحق آن نمی داند، ممکن است به کاهش عزت نفس منجر شود. این مدل فرض می کند ناکافی بودن مهارت های اجتماعی شانس فرد را برای دریافت پاداش های بالقوه در محیط کاهش می دهد و فرد را نسبت به افسردگی آسیب پذیر می کند (لوینسون، 2008).

2-6-1-3-    مدل شناختی

در سال های اخیر نقش شناخت در هیجان ها مورد توجه بسیاری قرار گرفته است و به خصوص این تغییر نگرش به سوی دیدگاه های شناختی در مورد افسردگی، شدیدتر و وسیع تر بوده است. فرض اساسی و زیربنایی در مدل های شناختی این است که فرآیند های شناختی، بین هیجان ها و پاسخ های رفتاری میانجی می شوند. به این ترتیب، گرچه عوامل شناختی در ایجاد حالت های عاطفی از اجزاء ضروری هستند ولی برای ایجاد حالت های عاطفی کافی نیستند. این فرآیندها در نگهداری و آشکارسازی حالت های ناسازگارانه رفتار بسیار مهم هستند. لازم به ذکر است که مدل شناختی برای عوامل ژنتیک، زیستی، محیطی و رشدی در ایجاد اختلال های عاطفی نقش مهمی قائل هستند (بک، 1983؛ بک و کلارک، 1988).

2-1-    اضطراب

اضطراب بیماری نسبتا شایعی است. در یک همه گیرشناسی میزان شیوع این اختلال 3تا 8 درصد تخمین زده شد و شیوع مادام العمر این اختلال حدود 5 درصد است. در جمعیت روانپزشکی 25% از بیماران به اضطراب به عنوان اختلال اصلی مبتلا هستند. در بیان اضطراب، تفاوت های فرهنگی قابل ملاحظه ای نیز وجود دارد، در برخی از فرهنگ ها اضطراب از طریق نشانه های جسمانی و در برخی دیگر از طریق نشانه های شناختی ابراز می شود. لذا در نظر گرفتن بافت فرهنگی در تشخیص این اختلال مهم است. در نیمی از موارد شروع اختلال در نوجوانی گزارش می شود. سیر این اختلال مزمن ولی نوسانی است و اغلب هنگام شروع، فشار روانی[3] را تشدید می کند. در موقعیت های بالینی این اختلال در زنان اندکی بیشتر از مردان گزارش شده و به عبارتی دیگر حدود 50 تا 60 درصد از مبتلایان زنان هستند (سلیگمن، 2010).

به طور کلی علل اضطراب به سه عامل زیر برمی‌گردد:

  • عوامل زیست شناختی و جسمانی: در افراد مضطرب، میزان بعضی از هورمون‌های موجود در خون غیر عادی است؛ بنابراین هر آن‌چه که باعث اختلال در سیستم هورمونی شود، برای بدن خطر محسوب می‌شود. باروری، کم‌کاری یا پرکاری تیروئید، پایین بودن قند خون، وجود غده‌ای در غدد فوق‌کلیوی که هورمون اپی‌نفرین تولید می‌کند و بی‌نظمی ضربان‌های قلب از این عوامل هستند (هافمن، 2010).
  • عوامل محیطی و اجتماعی: عوامل اجتماعی و ارتباطی بسیاری باعث به‌وجود آمدن اضطراب در افراد می‌شود، مانند مشکلات خانوادگی، احساس جدایی و طردشدگی،… از عوامل محیطی می‌توان تغییرات ناگهانی و غیرمنتظره را، همچون زلزله، بیماری، مرگ یکی از نزدیکان و … نام برد (هافمن، 2010).
  • عوامل ژنتیکی و ارثی: یکی از مهم‌ترین عوامل اضطراب، ژنتیک است و احتمال اضطراب در فرزندان افراد مضطرب بسیار بالا است. البته الگو قرار دادن رفتار پدر و مادر و یادگیری و تکرار کارهای آنان نقش مهمی در اضطراب فرزندان دارد (عامل اجتماعی)، ولی تحقیقات و بررسی‌های انجام‌شده بر روی حیوانات و دو قلوهایی که با هم یا جدا از هم زندگی می‌کنند و از والدین مضطرب به دنیا آمده‌اند، نشان می‌دهند که عوامل ژنتیکی نیز بسیار مؤثرند. با این وجود باور نمی‌رود که ژن به خصوصی در این مورد نقش داشته باشد، بلکه ترکیب بعضی از ژنها چنین پیامدی را به دنبال دارد. طبق آخرین تحقیقات به نظر می‌رسد که عوامل ژنتیکی در بعضی انواع اضطراب مانند اختلال هراس و ترس از مکان‌های باز نقش زیادی دارد (هافمن، 2010).

اضطراب به عنوان یک صفت دارای یک الگوی خانوادگی نیز می باشد. بررسی دوقلوها حاکی از نقش ژنتیک در بروز این اختلالات است. علاوه بر این عوامل ژنتیکی موثر بر خطر دچار شدن به اضطراب فراگیر ممکن است با موارد مربوط به افسرگی عمده رابطه بسیار نزدیکی با هم داشته باشند. اختلال اضطراب فراگیر در اکثر موارد با اختلالات خلقی[4] مانند اختلال افسردگی عمده، افسرده خویی[5] و سایر اختلالات اضطرابی مانند حمله وحشت زدگی، انواع هراس و همچنین اختلالات مرتبط با سوء مصرف مواد[6] همراه می شود. برخی از روانشناسان، اضطراب را هیجانی می دانند که موجب احساس دردی داخلی با ریشه های عمیق و اغلب ناشناخته و گاهی فراموش شده می گردد و حاصل آن ایجاد هیجانی شدید در افراد و به هم ریختن وضع تعادل است. عوامل مرتبط با اضطراب عبارتند از: سن، جنسیت، بیماری، شغل و … . اضطراب عملا در بین افرادی که در سنین بالاتری هستند، بیشتر است. در نوجوانان بیشتر از کودکان، در بالغان بیشتر از نوجوانان و در بزرگسالان به مراتب بیشتر از دیگر سنین است. شواهد نشان می دهند که دانشجویان بیشتر از میانگین جامعه در معرض ابتلا به مشکلات بهزیستی روانی مرتبط با مسائل موجود در جامعه هستند. مطالعات اخیر میزان بالای مشکلات روانشناختی خصوصا افسردگی و اضطراب را در بین دانشجویان سراسر جهان گزارش داده اند (کوئناروم، ویلیامز، هگرتی، 2005).

[1] Reinforcement

[2] Social Misery

[3] Stress

[4] Mood Disorder

[5] Dysthymic

[6] Substantial Abuse